تفسیر سوره مبارکه واقعه  از تفسیر نمونه جلد ۲۳ ارائه گردیده که می توانید به وسیله copy کردن در word از آن استفاده نمایید.

بسم الله الرحمن الرحيم

سوره واقعه
مقدمه
اين سوره در مكه نازل شده و داراى ۹۶ آيه است
محتواى سوره واقعه
در (تـاريـخ ‌القـرآن ) از (ابـن نـديـم ) نـقـل شـده كـه سـوره (واقـعـه ) چـهـل و چـهـارمـيـن سـوره اى اسـت كـه بـر پـيـغـمـبـر اكـرم (صـلى الله عـليـه و آله ) نازل شد قبل از آن سوره (طه )، و بعد از آن (شعرا) بوده است .
ايـن سـوره هـمـانـگـونـه كه از لحن آن پيدا است ، و مفسران نيز تصريح كرده اند، در مكه نـازل شـده اسـت ، هـر چـنـد بـعـضـى گـفـتـه انـد آيـه ۸۱ و ۸۲ در مـديـنـه نـازل گـرديـده ، ولى دليلى براى اين گفته در دست نيست ، و نشانه اى در آيات مزبور بر اين ادعا وجود ندارد.
سوره واقعه چنانكه از نامش پيدا است از قيامت و ويژگيهاى آن سخن مى گويد، و اين معنى در تـمـام آيات ۹۶ گانه سوره مساءله اصلى است ، اما از يك نظر مى توان محتواى سوره را در هشت بخش خلاصه كرد:
۱ – آغاز ظهور قيامت و حوادث سخت و وحشتناك مقارن آن .
۲ – گـروه بـنـدى انـسـانها در آن روز و تقسيمشان به (اصحاب اليمين ) و (اصحاب الشمال ) و (مقربين )
۳ – بحث مشروحى از مقامات مقربين و انواع پاداشهاى آنها در بهشت .
۴ – بحث مشروحى درباره گروه دوم يعنى اصحاب اليمين و انواع مواهب الهى بر آنها.
۵ – بحث قابل ملاحظه اى درباره (اصحاب الشمال ) و مجازاتهاى دردناك آنها در دوزخ .
۶ – ذكـر دلائل مـختلفى پيرامون مساءله معاد از طريق بيان قدرت خداوند، و خلقت انسان از نـطـفـه نـاچـيـز، و تـجـلى حـيات در گياهان ، و نزول باران ، و فروغ آتش ، كه در ضمن نشانه هائى از توحيد نيز محسوب مى شود.
۷ – تـرسـيـمـى از حـالت احـتـضـار و انـتقال از اين جهان به جهان ديگر كه آن خود نيز از مقدمات رستاخيز است .
۸ – نظر اجمالى ديگرى روى پاداش و كيفر مؤ منان و كافران و سرانجام سوره را با نام پروردگار عظيم پايان مى دهد.
فضيلت تلاوت اين سوره
دربـاره تـلاوت ايـن سـوره روايـات زيـادى در مـنـابـع اسـلامى ذكر شده است ، از جمله در حـديـثـى از رسـول خـدا مـى خـوانـيـم : (من قراء سورة الواقعه كتب ليس من الغافلين ): (كسى كه سوره واقعه را بخواند نوشته مى شود كه اين فرد از غافلان نيست ).
چـرا كـه آيات سوره آنقدر تكاندهنده و بيداركننده است كه جائى براى غفلت انسان باقى نمى گذارد.
بـه همين دليل در حديث ديگرى از پيامبر (صلى الله عليه و آله ) مى خوانيم : وقتى از آن حـضـرت سـؤ ال كردند: چرا با اين سرعت آثار پيرى در چهره مبارك شما ظاهر شده است ؟ در پاسخ فرمود: شيبتنى هود، والواقعه ، والمرسلات ، و عم يتسائلون : (سوره هاى هود و واقعه و مرسلات و عم مرا پير كرد)! (چرا كه
در ايـن سـوره هـا اخبار تكاندهنده اى از قيامت و رستاخيز و حوادث هولناك و مجازات مجرمان آمـده ، هـمـچـنـيـن داستانهاى تكاندهنده اى از سرگذشت اقوام پيشين و بلاهائى كه بر آنها نازل شد).
در حـديـث ديـگـرى از امـام صـادق (عـليـه السـلام ) مـى خـوانـيـم : مـن قـراء فـى كـل ليـلة جمعة الواقعة احبه الله ، و حببه الى الناس اجمعين ، و لم ير فى الدنيا بؤ سا ابـدا، و لا فـقـرا و لا فـاقـة و لا آفـة مـن آفـات الدنيا، و كان من رفقاء اميرالمؤ منين (عليه السلام ): (هر كس ‍ سوره واقعه را در هر شب جمعه بخواند خداوند او را دوست دارد و نزد هـمـه مـردم مـحـبوب مى كند، و هرگز در دنيا ناراحتى نمى بيند، و فقر و فاقه و آفتى از آفات دنيا دامنگيرش نمى شود، و از دوستان اميرمؤ منان على (عليه السلام ) خواهد بود).
در حديث ديگرى آمده است كه عثمان بن عفان به عنوان عيادت وارد بر عبدالله بن مسعود شد در همان بيمارى كه با آن از دنيا رفت ، پرسيد: از چه ناراحتى ؟ گفت : از گناهانم ، گفت : چـه مـيـل دارى ؟ گـفـت : رحـمـت پـروردگـارم ! گـفـت : اگـر موافق باشى طبيب براى تو بـيـاوريـم ؟ گـفـت : طـبـيـب بـيـمـارم كـرده ، گـفـت : اگـر مايل باشى دستور دهم عطاى تو را از بيت المال بياورند، گفت : آن روز كه نيازمند بودم به من ندادى و امروز كه بى نيازم به من مى دهى ؟!
گـفـت : مـانعى ندارد براى دخترانت باشد، گفت : آنها هم نيازى ندارند، چرا كه من سفارش كـردم سـوره (واقعه ) را بخوانند، من از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) شنيدم كه مـى فـرمـايد: من قراء سورة الواقعة كل ليلة لم تصبه فاقة ابدا: (هر كس سوره واقعه را هر شب بخواند هرگز فقير نخواهد شد).
و به همين دليل در روايت ديگرى سوره واقعه سوره (غنى ) ناميده شده است .
روشـن اسـت كـه تـنـهـا نـمـى توان با لقلقه زبان اينهمه بركات را در اختيار گرفت ، بـلكـه بـايـد بـه دنـبـال تـلاوت فـكـر و انـديـشـه ، و بـه دنبال آن حركت و عمل باشد.
آيه و ترجمه
بسم الله الرحمن الرحيم

إذا وقعت الواقعة (۱)
ليس لوقعتها كاذبة (۲)
خافضة رافعة (۳)
إ ذا رجت الا رض رجا (۴)
و بست الجبال بسا (۵)
فكانت هباء منبثا (۶)
و كنتم اءزوجا ثلثة (۷)
فأ صحاب الميمنة ما اءصحاب الميمنة (۸)
و اءصحاب المشمة ما اءصحاب المشمة (۹)
و السابقون السابقون (۱۰)
اءولئك المقربون (۱۱)
فى جنات النعيم (۱۲)
ثلة من الا ولين (۱۳)
و قليل من الآخرين (۱۴)

ترجمه :

به نام خداوند بخشنده بخشايشگر
۱ – هنگامى كه واقعه عظيم (قيامت ) برپا شود،
۲ – هيچكس نمى تواند آن را انكار كند.
۳ – گروهى را پائين مى آورد و گروهى را بالا مى برد.
۴ – اين در هنگامى است كه زمين به شدت به لرزه در مى آيد.
۵ – و كوهها در هم كوبيده مى شود.
۶ – و به صورت غبار پراكنده در مى آيد.
۷ – و شما به سه گروه تقسيم خواهيد شد.
۸ – نخست (اصحاب ميمنه ) هستند، چه اصحاب ميمنه اى ؟
۹ – گروه ديگر اصحاب شومند، چه اصحاب شومى ؟
۱۰ – و سومين گروه پيشگامان پيشگام !
۱۱ – آنها مقربانند
۱۲ – در باغهاى پر نعمت بهشت جاى دارند
۱۳ – گروه كثيرى از امتهاى نخستين هستند
۱۴ – و اندكى از امت آخرين !
تفسير:
واقعه عظيم !
مـسـائل مـربوط به قيامت در قرآن مجيد معمولا با ذكر حوادث عظيم و انقلابى و كوبنده در آغاز آن تواءم است ، و اين در بسيارى از سوره هاى قرآن كه بحث از قيامت مى كند كاملا به چـشـم مـى خـورد، در ايـن سـوره واقعه كه بر محور معاد دور مى زند نيز همين معنى كاملا در نخستين آياتش مشهود است .
در آغاز مى فرمايد: (هنگامى كه واقعه عظيم قيامت برپا شود) (اذا وقعت الواقعة ).
(هيچكس نمى تواند آنرا انكار كند) (ليس لوقعتها كاذبة ).
چـرا كـه حـوادث پـيـش از آن بـه قـدرى عظيم و شديد است كه آثار آن در تمام ذرات جهان آشكار مى شود.
(واقـعـة ) بـه صـورت سربسته اشاره به مساءله رستاخيز است و از آنجا كه وقوعش حـتـمـى اسـت از آن تـعـبـير به (واقعه ) شده ، و حتى بعضى آنرا يكى از نامهاى قيامت شمرده اند.
واژه (كـاذبـة ) را در ايـنـجـا بـعـضـى بـه معنى مصدرى گرفته اند، اشاره به اينكه وقوع قيامت آنچنان ظاهر و آشكار خواهد بود كه هيچگونه جاى تكذيب
و گـفـتـگـو نـدارد، بـعـضـى نـيـز آنـرا بـه مـعـنـى ظـاهـريـش كـه اسـم فـاعـل اسـت تـفـسـير كرده اند و گفته اند در برابر وقوع رستاخيز تكذيب كننده اى وجود نخواهد داشت .
بـه هـر حـال رسـتـاخـيـز نـه تـنـهـا بـا دگرگونى كائنات تواءم است بلكه انسانها هم دگرگون مى شوند همانگونه كه در آيه بعد مى فرمايد: (گروهى را پائين مى آورد و گروهى را بالا مى برد)! (خافضة رافعة ).
مستكبران گردنكش و ظالمان صدرنشين سقوط مى كنند، و مستضعفان مؤ من و صالح بر اوج قـله افـتـخـار قـرار مـى گـيـرنـد، عـزيـزان بـى دليـل ذليـل مـى شـونـد، و مـحـرومان بى جهت عزيز مى گردند، گروهى در قعر جهنم سقوط مى كـنـنـد، و گـروه ديـگرى در اعلا عليين بهشت جاى مى گيرند، و اين است خاصيت يك انقلاب بزرگ و گسترده الهى !
و لذا در روايـتـى از امـام عـلى بـن الحسين (عليه السلام ) مى خوانيم كه در تفسير اين آيه فـرمـود: (خـافـضـة ): حفضت و الله باعداءالله فى النار، (رافعة ): رفعت و الله اولياءالله الى الجنة : (رستاخيز خافضه است چرا كه به خدا سوگند دشمنان خدا را در آتـش سـاقـط مى كند، و رافعه است چرا كه به خدا سوگند اولياءالله را به بهشت بالا مى برد)!.
سپس به توصيف بيشترى در اين زمينه پرداخته مى گويد: (اين در هنگامى
است كه زمين به شدت به لرزه درآيد) (اذا رجت الارض رجا).
ايـن زلزله بـه قـدرى عـظـيم و شديد است كه (كوهها در هم كوبيده و خرد مى شود) (و بست الجبال بسا).
(و به صورت غبار پراكنده اى در مى آيد) (فكانت هباءا منبثا).
(رجـت ) از مـاده (رج ) (بـر وزن حج ) به معنى حركت دادن شديد است و (رجرجة ) به اضطراب گفته مى شود.
(بـسـت ) از مـاده (بـس ) (بـر وزن حـج ) در اصل به معنى نرم كردن آرد به وسيله آب است .
(هباء) به معنى غبار است و (منبث ) به معنى پراكنده ، بعضى گفته اند (هباء) آن غـبـارهـاى بـسـيـار كـوچـكـى اسـت كـه در فـضـا مـعـلق اسـت و در حـال عـادى ديـده نـمـى شـود مـگـر زمـانـى كـه نـور آفـتـاب از روزنـه اى بـه درون محل تاريكى بتابد.
اكـنـون بـايـد انديشيد كه آن زلزله و انفجار تا چه حد سنگين است كه مى تواند كوه هاى عـظـيـم را كـه در صـلابـت و اسـتـحـكـام ضـرب المـثـلنـد آنـچـنـان مـتـلاشـى كـنـد كـه تـبـديـل بـه غـبـار پـراكـنـده كـنـد، و فريادى كه از اين انفجار عظيم برمى خيزد از آن هم وحشتناكتر است .
بـه هـر حـال در آيـات قـرآن دربـاره وضع كوهها در آستانه قيامت تعبيرات گوناگونى ديده مى شود كه در حقيقت مراحل مختلف انفجار عظيم كوهها را نشان مى دهد.
گـاه مـى گـويـد: (كـوهـهـا بـه حـركـت در مـى آيـنـد) و تـسـيـر الجبال سيرا (طور – ۱۰).
و گـاه مـى گـويـد: (كـوهـهـا از جـا كـنـده مـى شـونـد) و اذ الجبال نسفت (مرسلات – ۱۰).
و گـاه مـى فـرمـايد: (برداشته مى شوند و در هم كوبيده مى شوند) فدكتا دكة واحدة (حاقه – ۱۴).
و زمـانـى مـى گـويـد: (بـه تـلى از شـن مـتـراكـم تبديل خواهند شد) و كانت الجبال كثيبا مهيلا (مزمل – ۱۴).
و گاه مى فرمايد: (به صورت غبار پراكنده اى در مى آيند)! (آيه مورد بحث ).
و سـرانـجـام مـى گـويـد: (هـمچون پشم زده شده اى در فضا پخش مى شوند) كه تنها رنگى از آن ديده مى شود و تكون الجبال كالعهن المنفوش (قارعه – ۵).
البته هيچكس جز خدا دقيقا نمى داند مسير اين حوادث چگونه است ؟ و شايد با الفاظ و در قـالب سـخنان ما قابل توصيف نباشد، ولى اين اشارات پرمعنى همگى حاكى از عظمت اين انفجار بزرگ است .
بـعـد از بـيـان وقـوع ايـن واقـعـه عـظـيـم و رسـتـاخـيـز بـزرگ بـه چـگـونـگـى حـال مـردم در آن روز پـرداخـتـه ، و قـبـل از هر چيز آنها را به سه گروه تقسيم كرده ، مى گويد: (و شما در آن روز سه دسته خواهيد بود) (و كنتم ازواجا ثلاثة ).
مـى دانـيـم (زوج ) هـمـيـشه به جنس مذكر و مؤ نث گفته نمى شود، بلكه به امورى كه قـريـن هـم هـستند نيز زوج اطلاق مى شود، و از آنجا كه اصنافى از مردم در قيامت و حشر و نشر قرين يكديگرند به آنها ازواج اطلاق شده است .
در مورد دسته اول مى فرمايد: (نخست اصحاب ميمنه هستند، چه اصحاب
ميمنه اى )؟! (فاصحاب الميمنة ما اصحاب الميمنة ).
مـنـظور از (اصحاب الميمنه ) كسانى هستند كه نامه اعمالشان را به دست راستشان مى دهـنـد و ايـن امـر در قـيـامـت رمـزى و نـشـانـه اى بـراى مـؤ مـنـان نـيـكـوكـار و اهل نجات است ، چنانكه بارها در آيات قرآن به آن اشاره شده .
يـا ايـنكه (ميمنه ) از ماده (يمن ) به معنى سعادت و خوشبختى گرفته شده ، و به اين ترتيب گروه اول گروه سعادتمندان و خوشبختانند.
و بـا تـوجـه به اينكه در آيه بعد گروه دوم را به عنوان (اصحاب المشئمة ) (از ماده (شوم ) معرفى مى كند مناسب همين تفسير اخير است ).
تـعـبير به (ما اصحاب الميمنة ) (چه گروه خوشبختى ؟) براى بيان اين حقيقت است كه حد و نهايتى براى خوشبختى و سعادت آنها متصور نيست ، و اين بالاترين توصيفى است كـه در ايـنـگـونه موارد امكان دارد، مثل اين است كه مى گوئيم : (فلانكس انسان است ، چه انسانى )؟!
سـپـس بـه ذكر گروه دوم پرداخته ، مى افزايد: (گروه ديگرى اصحاب شوم هستند چه اصحاب شومى )؟! (و اصحاب المشئمة ما اصحاب المشئمة ).
گـروهـى بـدبخت و تيره روز و بيچاره و بينوا كه نامه هاى اعمالشان را به دست چپشان مى دهند كه خود نشانه و رمزى است براى تيره بختى و جرم و جنايت آنها.
تعبير به (ما اصحاب المشئمة ) نيز در اينجا نهايت بدبختى و شقاوت آنها را
منعكس مى سازد.
سـرانـجـام گـروه سـوم را چـنـين توصيف مى كند: (و پيشگامان پيشگام ) (و السابقون السابقون ).
(آنها مقربانند)! (اولئك المقربون ).
(سـابـقـون ) كـسـانـى هـسـتـنـد كـه نـه تـنـهـا در ايـمـان پـيـشـگـامـنـد، كـه در اعـمـال خير و صفات و اخلاق انسانى نيز پيشقدمند، آنها (اسوه ) و (قدوه ) مردمند، و امام و پيشواى خلقند، و به همين دليل مقربان درگاه خداوند بزرگند.
بنابراين اگر بعضى از مفسران پيشگام بودن آنها را تنها به سبقت در طاعة الله (اطاعت خـدا) يـا نـمـازهـاى پـنـجـگـانـه ، يـا جـهـاد، يـا هـجـرت ، يـا تـوبـه ، و امـثـال آن تـفـسـير كرده اند، هر كدام گوشه اى از اين مفهوم وسيع را مورد توجه قرار داده انـد، وگـرنـه ايـن كـلمـه ايـنـهـا و غـيـر ايـنـهـا از خـيـرات و بـركـات را شـامـل مـى شـود، و نـيـز اگـر در روايـات اسـلامـى گـاه (سـابـقـون ) بـه چـهـار نـفر (هـابـيـل ) و (مـؤ مـن آل فـرعـون ) و (حـبـيـب نجار) كه هر كدام در امت خود پيشگام بودند، و همچنين اميرمؤ منان على بن ابى طالب (عليه السلام ) كه نخستين مسلمان از مردان بـود تـفـسير شده ، در حقيقت بيان مصداقهاى روشن آن است ، و به معنى محدود ساختن مفهوم آيه
نيست .
در حـديـث ديـگـرى آمـده اسـت كـه رسـول خـدا فـرمـود: اتـدرون مـن السـابـقـون الى ظـل الله يـوم القـيـامـة ؟: (آيـا مـى دانـيـد چـه كـسـانـى پـيـشـگامان به سوى سايه لطف پـروردگـار در قـيـامـتند)؟! اصحاب عرض كردند: خدا و رسولش آگاهتر است ، فرمود: الذيـن اذ اعـطوا الحق قبلوه ، و اذا سالوه بذلوه ، و حكموا للناس كحكمهم لانفسهم : (آنها كـسـانـى هـسـتـند كه وقتى حق به آنها داده شود پذيرا مى گردند، و هنگامى كه از حق سؤ ال شـونـد آنـرا در اخـتـيـار مـى گـذارنـد، و دربـاره مـردم آنگونه حكم مى كنند كه درباره خودشان )!.
در بـعـضـى از روايـات نـيـز بـه پـيـامـبـران مـرسـل و غـيـر مرسل تفسير شده است .
در حـديـثـى نـيـز مـى خـوانـيـم كـه ابـن عـبـاس مـى گـويـد: از رسـول خـدا (صـلى الله عـليـه و آله ) دربـاره ايـن آيـه سـؤ ال كـردم ، فـرمـود: جـبـرئيـل بـه من چنين گفته است : ذلك على (عليه السلام ) و شيعته هم السـابـقـون الى الجـنـة ، المـقـربون من الله بكرامته لهم : (آنها على (عليه السلام ) و پـيـروان او هستند كه پيشگامان به سوى بهشت و مقربان درگاه خدايند به خاطر احترامى كه خدا براى آنها قائل شده است ).
ولى ايـنـهـا نـيز در حقيقت بيان مصداقهاى روشنى از مفهوم گسترده فوق است ، مفهومى كه همه پيشگامان را در هر امت و ملتى شامل مى شود.
سپس در يك جمله كوتاه مقام والاى مقربان را روشن ساخته ، مى گويد:
(مقربان در باغهاى پرنعمت بهشتند) (فى جنات النعيم ).
تـعـبـيـر بـه (جـنـات النـعـيـم ) انـواع نـعـمـتـهـاى مـادى و مـعـنـوى بـهـشـت را شامل مى شود.
ضـمـنـا اين تعبير مى تواند اشاره به اين باشد كه باغهاى بهشت تنها كانون نعمت است بـرخـلاف بـاغـهـاى دنـيـا كـه گـاه وسـيـله زنـدگـى و زحـمـت اسـت ، هـمـانـگـونـه كـه حال مقربان در آخرت با حالشان در دنيا متفاوت است ، زيرا مقام والايشان در اين دنيا تواءم با مسئوليتهائى است در حالى كه در سراى ديگر تنها مايه نعمت است .
بديهى است منظور از (قرب ) در اينجا (قرب مقامى ) است نه (قرب مكانى ) چرا كه خداوند مكان ندارد و از ما به ما نزديكتر است .
آيه بعد به چگونگى تقسيم نفرات آنها در امم گذشته و اين امت اشاره كرده ، مى گويد: (گروه كثيرى از امتهاى نخستينند) (ثلة من الاولين ).
(و گروه اندكى از امت آخرين ) (و قليل من الاخرين ).
(ثـلة ) چـنـانـكـه (راغـب ) در (مـفـردات ) مـى گـويـد در اصل به معنى قطعه مجتمع از پشم است ، سپس به معنى جماعت و گروه به كار رفته است .
بعضى نيز آنرا از (ثل عرشه ) (تختش فروريخت و حكومتش قطع شد) گرفته و آنرا بـه مـعـنـى (قـطـعـه ) مـى دادنـد، و در ايـنـجـا بـه قـريـنـه مـقـابـله بـا (قليل من الاخرين ) به معنى قطعه عظيم است .
طـبـق ايـن دو آيـه گروه زيادى از مقربان از امتهاى پيشينند، و تنها كمى از آنها از امت محمد (صلى الله عليه و آله ) مى باشند.
مـمـكـن اسـت در ايـنـجا اين سؤ ال پيش بيايد كه چگونه اين مساءله با اهميت فوق العاده امت اسلامى سازگار است ، با اينكه خدا آنها را بهترين امت خطاب كرده و فرموده : (كنتم خير امة )… (آل عمران ۱۱۰).
پاسخ اين سؤ ال با توجه به دو نكته روشن مى شود: نخست اينكه منظور از مقربان همان سـابـقـون و پيشگامان در ايمانند، مسلم است كه در امت اسلامى پيشگامان در پذيرش اسلام در صدر اول گروه اندكى بودند كه نخستين آنها از مردان على (عليه السلام ) و از زنان خديجه بود در حالى كه كثرت پيامبران پيشين و تعداد امتهاى آنها و وجود پيشگامان در هر امت ، سبب مى شود كه آنها از نظر تعداد فزونى يابند.
ديـگـر ايـنـكه كثرت عددى دليل بر كثرت كيفى نيست ، و به تعبير ديگر ممكن است تعداد سـابـقـون ايـن امت كمتر باشند ولى از نظر مقام بسيار برتر، همانگونه كه در ميان خود پيامبران نيز تفاوت است : تلك الرسل فضلنا بعضهم على بعض (ما بعضى از رسولان را بر بعض ديگرى برترى داديم ) (بقره – ۲۵۳).
ذكر اين نكته نيز لازم به نظر مى رسد كه ممكن است بعضى از مؤ منان در زمره پيشگامان در ايمان نباشند، اما داراى صفات و ويژگيهاى ديگرى باشند كه آنها را همرديف سابقون قـرار مـى دهـد و از نـظـر پـاداش و اجر همرديف آنها هستند، لذا در بعضى از روايات از امام باقر (عليه السلام ) چنين نقل شده كه فرمود: نحن السابقون السابقون و نحن الاخرون : (ما پيشگامان پيشگام ، و ما آخرون هستيم ).
و در روايـتـى از امـام صـادق (عـليـه السلام ) آمده است كه به جمعى از پيروان خود خطاب كـرد و فـرمـود: انتم السابقون الاولون ، و السابقون الاخرون ، و السابقون فى الدنيا الى ولايـتنا، و فى الاخرة الى الجنة : (شما سابقون نخستين و سابقون آخرين هستيد، در دنيا پيشگام در ولايت ما بوديد و در آخرت پيشگام در بهشتيد).
ايـن نـكـتـه نيز لازم به يادآورى است كه بعضى تعبير به (اولين ) و (آخرين ) را بـه (اوليـن امـت اسـلام ) و (آخـريـن امـت اسلام ) تفسير كرده اند، طبق اين تفسير همه مقربان از امت اسلامند.
امـا ايـن تـفـسـيـر نـه بـا ظـاهـر آيـات سـازگـار اسـت ، و نـه بـا روايـاتـى كـه در ذيـل ايـن آيـات وارد شـده كـه افـرادى از امم پيشين را بالخصوص ‍ به عنوان (سابقون اولين ) معرفى كرده است .
آيه و ترجمه

على سرر موضونة (۱۵)
متكئين عليها متقبلين (۱۶)
يطوف عليهم ولدان مخلدون (۱۷)
بأ كواب و اءباريق و كأ س من معين (۱۸)
لا يصدعون عنها و لا ينزفون (۱۹)
و فاكهة مما يتخيرون (۲۰)
و لحم طير مما يشتهون (۲۱)
و حور عين (۲۲)
كأ مثال اللؤ لو المكنون (۲۳)
جزاء بما كانوا يعملون (۲۴)
لا يسمعون فيها لغوا و لا تأ ثيما (۲۵)
إ لا قيلا سلاما سلاما (۲۶)

ترجمه :

۱۵ – آنها (مقربان ) بر تختهائى كه صف كشيده و به هم پيوسته است قرار دارند.
۱۶ – در حالى كه بر آن تكيه كرده و روبروى يكديگرند .
۱۷ – نوجوانانى جاودانى (در شكوه و طراوت ) پيوسته گرداگرد آنها مى گردند.
۱۸ – با قدحها و كوزه ها و جامهائى از نهرهاى جارى بهشتى (و شراب طهور)!
۱۹ – اما شرابى كه از آن دردسر نمى گيرند و نه مست مى شوند.
۲۰ – و ميوه هائى از هر نوع كه مايل باشند.
۲۱ – و گوشت پرنده از هر نوع كه بخواهند.
۲۲ – و همسرانى از حورالعين دارند.
۲۳ – همچون مرواريد در صدف پنهان !
۲۴ – اينها پاداشى است در برابر اعمالى كه انجام مى دادند.
۲۵ – در آن باغهاى بهشت نه لغو و بيهوده اى مى شنوند نه سخنان گناه آلود.
۲۶ – تنها چيزى كه مى شنوند (سلام ) است (سلام )!
تفسير:
نعمتهاى بهشتى كه در انتظار مقربان است
اين آيات انواع نعمتهاى بهشتى را كه نصيب گروه سوم يعنى مقربان مى شود بازگو مى كـنـد، نـعـمـتهائى كه هر يك از ديگرى دل انگيزتر و روحپرورتر است ، نعمتهائى كه مى توان آنها را در هفت بخش خلاصه كرد:
نـخـسـت مـى فـرمـايـد: (آنـهـا بـر تـخـتهائى كه صف كشيده و به هم پيوسته است قرار دارند) (على سرر موضونة ).
(در حـالى كه تكيه بر آن كرده اند و روبروى يكديگر قرار گرفته و مجلسى پر از انس و سرور دارند) (متكئين عليها متقابلين ).
(سرر) جمع (سرير) از ماده (سرور) به معنى تختهائى است كه
صاحبان نعمت در مجالس انس و سرور بر آن مى نشينند).
(مـوضـون ) از مـاده (وضـن ) (بـر وزن وزن !) در اصـل بـه مـعـنـى بافتن زره است ، سپس به هر منسوجى كه تار و پود آن محكم است اطلاق شـده ، و در ايـنـجـا مـنـظـور تـخـتـهـائى اسـت كـه كاملا در كنار هم قرار گرفته و به هم پـيـوسـته است ، يا خود اين تختها داراى بافت مخصوصى است از لؤ لؤ و ياقوت و مانند آن ، چنانكه جمعى از مفسران گفته اند.
و در هـر حـال سـاخـتـمـان ايـن تختها، و طرز قرار گرفتن آنها، و مجلس انسى كه بر آنها تـشـكـيـل مـى شـود و سـرور و شـادمـانـى در آن مـوج مـى زنـد، بـا هـيـچ بـيـانـى قابل توصيف نيست .
در قـرآن مـجـيـد كرارا از تختهاى بهشتى و مجالس دستجمعى بهشتيان توصيفهاى جالبى شده كه نشان مى دهد يكى از مهمترين لذات آنها همين جلسات انس و انجمنهاى دوستانه است ، امـا مـوضـوع سـخـن آنـهـا و نقل محفلشان چيست ؟ كسى به درستى نمى داند، آيا از اسرار آفـريـنـش سـخـن مـى گـويـنـد و شـگـفـتـيـهـاى خـلقـت خـداونـد؟ يـا از اصـول مـعـرفـت و اسـماء و صفات حسناى او؟ و يا حوادثى كه در اين جهان رخ داده ؟ يا از مصائب جانكاهى كه از آن راحت و آسوده شدند؟ و يا امور ديگرى كه ما در شرائط زندگى اين دنيا قادر بر درك آن نيستيم ؟ كسى نمى داند.
سـپـس از دومـيـن مـوهـبـت آنـها سخن گفته ، مى فرمايد: (نوجوانانى كه همواره در شكوه و طـراوت جـوانـى بـه سـر مـى بـرنـد گـرداگـرد آنـها مى گردند و در خدمت آنها هستند) (يطوف عليهم ولدان مخلدون ).
تعبير به (يطوف ) از ماده (طواف ) اشاره به خدمت مداوم آنها است ،
و تـعـبـيـر بـه (مـخـلدون ) با اينكه همه اهل بهشت (مخلد) و جاودانى هستند اشاره به جاودانگى نشاط جوانى و طراوت و زيبائى آنها است .
در اينكه اين نوجوانان كيانند؟ تفسيرهاى گوناگونى براى آن ذكر كرده اند:
بـعـضـى گـفـته اند آنها فرزندان مردم دنيا هستند كه پيش از بلوغ چشم از دنيا بسته ، و چـون كـار نـيـك و بـدى نداشته اند به لطف پروردگار چنين منصبى را يافته اند، البته آنها از اين كار خود بيشترين لذت را مى برند كه در خدمت مقربان درگاه خدايند.
در حديثى از على (عليه السلام ) اين معنى نقل شده است .
ولى در تـفـسـيـر ديـگـرى مـى خوانيم : كه اينها اطفال مشركينند كه به خاطر بى گناهى داراى چنين مرتبه اى شده اند، چرا كه اطفال مؤ منان به پدران و مادران خود ملحق مى شوند.
و در تفسير سومى مى خوانيم كه آنها خدمتكارانى هستند بهشتى كه خداوند مخصوصا آنان را براى اين هدف آفريده است .
(ايـن نـوجـوانـان زيـبـا بـا قـدحها و كوزه ها و جامهاى پر از شراب طهور كه از نهرهاى جـارى بـهـشـتـى بـرداشـتـه شـده در اطـراف آنـها مى گردند و آنان را سيراب مى كنند) (باكواب و اباريق و كاس من معين ).
امـا نـه شـرابـى كـه عـقل و هوش را ببرد و مستى آورد، بلكه هنگامى كه بهشتيان آنرا مى نوشند نه دردسر مى گيرند و نه مست مى شوند) (لا يصدعون عنها و لا ينزفون ).
تـنها يك حالت نشئه روحانى توصيف ناپذير به آنها دست مى دهد كه تمام وجودشان را در لذتى بى نظير فرومى برد!
سپس به چهارمين و پنجمين قسمت از نعمتهاى مادى مقربان در بهشت اشاره كرده ، مى گويد: (نـوجـوانـان بـهـشـتى هر نوع ميوه اى كه آنها مايل باشند به آنها تقديم مى كنند) (و فاكهة مما يتخيرون ).
(و گوشت پرندگان از هر نوع كه بخواهند) (و لحم طير مما يشتهون ).
مقدم داشتن ميوه بر گوشت ، به خاطر آن است كه از نظر تغذيه بهتر و عاليتر است ، به علاوه ميوه قبل غذا لطف ديگرى دارد.
البـته از بعضى ديگر از آيات قرآن استفاده مى شود كه شاخه هاى درختان بهشتى كاملا در دسـتـرس بـهـشـتـيـان اسـت ، بـه طـورى كـه به آسانى مى توانند از هرگونه ميوهاى شخصا تناول كنند اين معنى ، درباره غذاهاى ديگر بهشتى
نـيـز مـسـلمـا صادق است ، ولى شك نيست ، كه وقتى خدمتكارانى آنچنان غذاهائى اين چنين را براى آنها بياورند لطف و صفاى ديگرى دارد، و به تعبير ديگر اين يكنوع احترام و اكرام بـيـشـتر نسبت به بهشتيان و رونق و صفاى افزونتر براى مجالس انس آنها است ، حتى در مـجـالس مـعـمـول دنـيـا نـيـز بـسيار مى شود كه با وجود قرار داشتن ميوه و غذا در دسترس مـيـهـمـانان ، ميزبان شخصا به آنها تعارف مى كند، و اين نوعى احترام و محبت محسوب مى شود.
و البـتـه در مـيان انواع گوشتها، گوشت پرندگان برترى دارد لذا روى آن تكيه شده است .
اين نكته نيز قابل ذكر است كه در مورد ميوه تعبير به (يتخيرون ) (انتخاب مى كنند) و در مورد گوشت تعبير به (يشتهون ) (اشتها دارند) شده است بعضى از مفسران خواسته انـد در مـيـان ايـن دو تعبير، تفاوتى قائل شوند، ولى بيشتر به نظر مى رسد كه هر دو نـاظـر بـه يـك مـعـنى است با دو عبارت متفاوت ، منظور اين است بهشتيان هر نوع غذائى را بپسندند از سوى خدمتكاران بهشتى در اختيارشان گذاشته مى شود.
سـپـس به ششمين نعمت كه همسران پاك و زيبا است اشاره كرده ، مى گويد: (و همسرانى از حورالعين دارند) (و حور عين ).
(همچون مرواريد در صدف پنهان )! (كامثال اللؤ لؤ المكنون ).
(حـور) چـنـانكه قبلا نيز گفته ايم جمع (حوراء) و (احور)، به كسى مى گويند كه سياهى چشمش كاملا مشكى و سفيديش كاملا شفاف است .
و (عـيـن ) جمع (عيناء) و (اعين ) به معنى درشت چشم است ، و از آنجا كه بيشترين زيبائى انسان در چشمان او است روى اين مساءله مخصوصا تكيه شده است .
بـعـضى نيز گفته اند كه (حور) از ماده (حيرت ) گرفته شده ، يعنى آنچنان زيبا هستند كه چشمها از ديدن آنها حيران مى شود.
(مكنون ) به معنى پوشيده است ، و در اينجا منظور پوشيده بودن در صدف است ، زيرا مرواريد به هنگامى كه در صدف قرار دارد و هيچ دستى به آن نرسيده از هميشه شفافتر و زيـبـاتر است ، بعلاوه ممكن است اشاره به اين معنى باشد كه آنها از چشم ديگران كاملا مستورند، نه دستى به آنها رسيده ، و نه چشمى بر آنها افتاده است !
بـعـد از ذكـر ايـن شـش مـوهـبـت جـسـمـانى مى افزايد: (اينها همه پاداشى است در برابر اعمال صالحى كه انجام مى دادند) (جزاء بما كانوا يعملون ).
تا تصور نشود اين نعمتهاى بيشمار بهشتى بى حساب به كسى داده مى شود، و يا ادعاى ايـمـان و عـمـل صـالح بـراى نـيـل بـه آنـهـا كـافـى اسـت ، نـه ، عـمـل مـسـتـمـر و خالص لازم است تا اين الطاف نصيب انسان شود (توجه داشته باشيد كه (يعملون ) فعل مضارع است و معنى استمرار را دارد).
هفتمين و آخرين نعمت آنها كه جنبه معنوى دارد اين است كه : (آنها در باغهاى بهشت نه لغو و بيهوده اى مى شنوند، نه سخنان گناه آلود) (لا يسمعون
فيها لغوا و لا تاثيما).
نـه در آنـجا دروغ و تهمت و افترا وجود دارد، و نه استهزاء و غيبت ، نه كلمات نيش دار، نه تـعبيرات گوشخراش ، نه سخنان لغو و بيهوده و بى اساس ، هر چه هست در آنجا لطف و صـفـا و زيـبائى و متانت و ادب و پاكى است و چه عالى است محيطى كه سخنان آلوده در آن نباشد، و اگر درست فكر كنيم بيشترين ناراحتى ما در زندگى اين دنيا نيز از همين سخنان لغو و بيهوده و گناه آلود و زخم زبانها و جراحات اللسان است !
سـپـس مى افزايد: (تنها چيزى كه در آنجا مى شنوند سلام است سلام )! (الا قيلا سلاما سلاما).
آيـا ايـن سـلام از نـاحـيـه خداوند است ؟ يا از ناحيه فرشتگان ؟ يا خود بهشتيان نسبت به يكديگر؟ و يا همه اينها؟
از همه مناسبتر تفسير اخير است چنانكه در آيات ديگر قرآن به سلام خداوند و فرشتگان و بهشتيان بر يكديگر اشاره شده است .
آرى آنـهـا جـز سـلام چـيزى نمى شنوند، سلام و درود خداوند و ملائكه مقربين او، و سلام و درود خودشان به يكديگر، در آن جلسات پرشور و پرصفا كه لبريز از دوستى و محبت است .
محيط آنها آكنده از سلام و سلامت است ، و همين معنى بر تمام وجود آنها
حـكـومـت مـى كـنـد، هـر چـه مـى گـويند بر همين محور دور مى زند و نتيجه تمام گفتگوها و بـحـثـهـاى آنـهـا بـه سـلام و صلح و صفا منتهى مى شود، اصولا بهشت دارالسلام و خانه سـلامـت و اءمـن و امـان است چنانكه در آيه ۱۲۷ انعام مى خوانيم (لهم دارالسلام عند ربهم ).
آيه و ترجمه

و اءصحاب اليمين ما اءصحاب اليمين (۲۷)
فى سدر مخضود (۲۸)
و طلح منضود (۲۹)
و ظل ممدود (۳۰)
و ماء مسكوب (۳۱)
و فاكهة كثيرة (۳۲)
لا مقطوعة و لا ممنوعة (۳۳)
و فرش مرفوعة (۳۴)
إ نا اءنشأ نهن إ نشاء (۳۵)
فجعلنهن اءبكارا (۳۶)
عربا اءترابا (۳۷)
لا صحاب اليمين (۳۸)
ثلة من الا ولين (۳۹)
و ثلة من الاخرين (۴۰)

ترجمه :

۲۷ – و اصحاب يمين ، چه اصحاب يمينى ؟
۲۸ – آنها در سايه درختان سدر بى خار قرار دارند.
۲۹ – و در سايه درخت طلح پربرگ به سر مى برند (درختى است خوشرنگ و خوشبو).
۳۰ – و سايه كشيده و گسترده .
۳۱ – و در كنار آبشارها.
۳۲ – و ميوه هاى فراوانى .
۳۳ – كه هرگز قطع و ممنوع نمى شود.
۳۴ – و همسرانى گرانقدر.
۳۵ – ما آنها را آفرينش نوينى بخشيديم .
۳۶ – و همه را بكر قرار داده ايم .
۳۷ – همسرانى كه به همسرشان عشق مى ورزند و خوش زبان و فصيح و هم سن و سالند.
۳۸ – اينها همه براى اصحاب يمين است .
۳۹ – كه گروهى از امتهاى نخستينند.
۴۰ – و گروهى از امتهاى آخرين .
تفسير:
مواهب و نعمتهاى اصحاب اليمين
بـعـد از بـيـان مواهب معنوى و مادى مقربان ، نوبت به اصحاب اليمين مى رسد، همان جمعيت سعادتمندى كه نامه اعمالشان به علامت پيروزى در امتحانات الهى به دست راستشان داده مى شود، و در اينجا به شش نعمت از نعم خداوند اشاره مى كند كه با مقايسه به نعمتهاى مقربان كه در هفت بخش آمده بود يك
مرحله پائينتر است .
نـخـست براى بيان بلندى مقام آنها مى فرمايد: (اصحاب يمين ، چه اصحاب يمينى )؟! (و اصحاب اليمين ما اصحاب اليمين ).
و اين برترين توصيفى است كه از آنها شده ، زيرا اين تعبير در مواردى به كار مى رود كـه اوصـاف كـسـى در بـيـان نـگـنجد، و به هر حال اين تعبير بيانگر مقام والاى اصحاب اليمين است .
آيـه بـعد به نخستين موهبت اين گروه اشاره كرده ، مى گويد: (آنها در سايه درخت سدر بى خار قرار خواهند گرفت ) (فى سدر مخضود).
در حـقيقت اين رساترين توصيفى است كه براى درختان بهشتى در قالب الفاظ دنيوى ما امـكان پذير است ، زيرا (سدر) به گفته بعضى از ارباب لغت درختى است تناور كه بـلنـديـش گـاهـى تـا چـهـل مـتـر مـى رسـد، و مـى گـويـنـد تـا دو هـزار سـال عـمـر مـى كـنـد (و سـايـه بـسيار سنگين و لطيفى دارد) تنها عيب اين درخت اين است كه خـاردار اسـت ، ولى بـا توصيف به (مخضود) (از ماده (خضد) بر وزن (مجد) به مـعـنـى بـريـدن و گـرفـتـن خـار اسـت ) ايـن مـشـكـل نـيـز در درخـتـان سـدر بـهـشـتـى حل شده .
در حديثى آمده است كه هرگاه بعضى از لغات قرآن براى ياران پيامبر (صلى الله عليه و آله ) مـشـكـل مـى شـد مى گفتند خداوند به بركت اعراب باديه نشين و سؤ الات آنها ما را بهره مند مى كند، از جمله اينكه عربى باديه نشين روزى خدمت
پـيـامـبـر (صـلى الله عـليـه و آله ) آمـد عـرض كـرد اى رسـول خـدا! خـداونـد متعال در قرآن نام از درخت موذى و آزاردهى برده است ، و من فكر نمى كـردم در بـهشت چنين درختى باشد! فرمود: كدام درخت ؟ عرض كرد: درخت سدر، زيرا داراى خـار است ، پيامبر (صلى الله عليه و آله ) فرمود: مگر خداوند نمى فرمايد: (فى سدر مـخـضـود) مـفهومش اين است كه خارهاى آنرا قطع كرده است ، و بجاى هر خار ميوه اى قرار داده كه هر ميوه اى هفتاد و دو رنگ ماده غذائى دارد كه هيچيك شباهتى به ديگرى ندارد!.
دومـيـن مـوهـبـت اين است كه (آنها در سايه درختان طلح متراكم به سر مى برند) (و طلح منضود).
(طلح ) درختى است سبز و خوشرنگ و خوشبو، جمعى گفته اند همان درختان موز است كه بـرگهاى بسيار پهن و سبز و زيبا، و ميوه اى شيرين و گوارا دارد، و (منضود) از ماده (نضد) به معنى متراكم است .
مـمـكـن اسـت ايـن تعبير اشاره به تراكم برگها يا تراكم ميوه ها، و يا هر دو باشد، حتى بـعـضى گفته اند، اين درختان چنان پرميوه است كه ساقه و شاخه ها غرق ميوه و پوشيده از آن مى باشد.
بـعـضـى از مـفـسـران گفته اند با توجه به اينكه درخت سدر برگهائى بسيار كوچك و درخـت موز برگهائى بسيار پهن و بزرگ و گسترده دارند ذكر اين دو درخت اشاره لطيفى به تمام درختان بهشتى است كه در ميان اين دو قرار دارد.
سومين نعمت بهشتى را چنين بيان مى كند (و سايه كشيده و گسترده )
(و ظل ممدود).
بـعـضـى اين سايه گسترده را به حالتى شبيه بين الطلوعين تفسير كرده اند كه سايه هـمـه جـا را فـراگـرفـتـه اسـت و در حـديثى در روضه كافى اين معنى از پيغمبر گرامى اسلام نقل شده است .
غـرض ايـن اسـت كـه حرارت آفتاب هرگز بهشتيان را متاءلم و ناراحت نمى كند، و دائما در سايه هاى مطبوع و گسترده و روح افزا به سر مى برند.
در مـرحـله چـهـارم بـه آبـهاى بهشتى اشاره كرده مى فرمايد: (بهشتيان در كنار آبهائى آبـشـار مـانـنـد (كـه منظره فوق العاده زيبا و دل انگيزى دارد) به سر مى برند) (و ماء مسكوب ).
(مـسـكـوب ) از مـاده (سـكـب ) (بـر وزن كـبـك ) در اصل به معنى ريزش است ، و از آنجا كه ريزش آب از بالا به پائين به صورت آبشار بـهترين مناظر را ايجاد مى كند، زمزمه هاى آن گوش جان را نوازش مى دهد و منظره آن چشم را فروغ مى بخشد، اين امر يكى از مواهب بهشتيان قرار داده شده است .
و البـتـه آن درخـتها و آنهمه آب جارى دائم انواع ميوه ها را نيز همراه دارد، و لذا در پنجمين نعمت مى افزايد: (و ميوه هاى فراوانى ) (و فاكهة كثيرة ).
(كه نه قطع مى شود و نه هيچگاه ممنوع مى گردد) (لا مقطوعة و لا ممنوعة ).
آرى هـمـچـون مـيـوه هـاى ايـن جـهـان نـيـسـت كـه مـحـدود بـه فـصـول مـعـيـنـى بـاشـد، و تـنـهـا چـنـد هـفـتـه يـا چـنـد مـاه در سال بر درخت ظاهر شود، و نيز همچون ميوه هاى
ايـن جـهـان نـيـسـت كـه گـاه خـارهـا مـانـع چـيـدن آن اسـت و گـاه بلندى خطرناك درخت مانند نـخل ، و يا مانعى در وجود خود انسان از تناول آن وجود داشته باشد، و نه ميزبان اصلى بـهـشـت كـه خـداونـد مـنان است و ماءموران او بخل و منعى دارند بنابراين هيچ مانعى در كار نـيـسـت بـلكـه (مـقـتـضـى كـامـلا مـوجـود و مـانـع در هـر شكل و هر صورت مفقود است ).
سـپـس به نعمت ديگرى اشاره كرده ، مى افزايد: (آنها داراى همسران گرانقدرى هستند) (و فرش مرفوعة ).
(فـرش ) جـمـع (فـراش ) در اصل به معنى هرگونه فرش يا بسترى است كه مى گسترانند و به همين تناسب گاه به عنوان كنايه از همسر به كار مى رود (خواه مرد باشد يا زن ).
لذا در حـديـث مـعـروف از پـيـغـمـبـر گـرامـى آمـده اسـت الولد للفـراش و للعـاهر الحجر: (فـرزنـدى كـه از زن شـوهـردار مـتـولد مـى شود متعلق به همان خانواده است و اگر مرد فـاسـق و زنـاكـارى در ايـن مـيـان بـوده بـهـره اش تـنـهـا سـنـگ اسـت ) (و احتمال انعقاد فرزند از نطفه او پذيرفته نيست ).
بعضى نيز (فرش ) را به معنى حقيقى (نه به معنى كنائى ) تفسير كرده اند، و آنرا اشـاره بـه فرشها و بسترهاى بسيار گرانبها و پرارزش بهشت دانسته اند، ولى در اين صـورت ارتـبـاط آيـات بعد كه حكايت از حوريان و همسران بهشتى مى كند از آن قطع مى شود.
سـپـس بـه اوصـاف ديگرى از همسران بهشتى پرداخته ، مى گويد: (ما آنها را آفرينش نوينى بخشيده ايم ) (انا انشاناهن انشاءا).
ايـن جمله ممكن است اشاره به همسران مؤ منان در اين دنيا باشد كه خداوند آفرينش تازه اى در قـيـامـت بـه آنـهـا مـى دهـد، و هـمـگـى در نـهـايـت جـوانـى و طـراوت و جـمـال و كـمـال ظـاهـر و بـاطـن وارد بـهـشـت مـى شـونـد كـه طـبـيـعـت بـهـشـت طـبـيـعـت تكامل و خروج از هر گونه نقص و عيب است .
و اگـر مـنـظـور حـوريـان باشد خداوند آنها را آفرينش نوينى بخشيده به گونه اى كه هـرگـز گـرد و غـبار پيرى و ناتوانى بر دامان آنها نمى نشيند. ممكن است كه تعبير به انشاء، اشاره به هر دو نيز بوده باشد.
سپس مى افزايد ما آنها را همگى بكر قرار داديم ، (فجعلناهن ابكارا)
و شـايـد ايـن وصـف هـمـيـشـه بـراى آنـهـا بـاقى باشد، چنانكه بسيارى از مفسران به آن تـصـريـح كـرده انـد و در روايـات نـيـز بـه آن اشاره شده ، يعنى با آميزش ، وضع آنها دگرگون نمى شود.
و در اوصـاف آنـهـا بـاز مى افزايد: (آنان نسبت به همسرانشان ، عشق مى ورزند و خوش سخن و فصيحند) (عربا).
(عـرب ) جـمـع (عـروبـة ) (بـر وزن ضرورة ) به معنى زنى است كه وضع حالش حـكـايـت از مـحـبـتـش نـسبت به همسر و مقام عفت و پاكيش مى كند، زيرا (اعراب ) (بر وزن اظهار) به همان معنى آشكار ساختن است ، اين واژه به معنى فصيح و خوش سخن بودن نيز مى آيد، و ممكن است هر دو معنى در آيه جمع باشد.
وصـف ديـگـرشـان ايـنـكـه (آنـهـا هـم سن و سال با همسرانشان هستند و همگى در خوبى و جمال ظاهر و باطن همانندند و يك از يك بهتر) (اترابا).
(اتـراب ) جـمـع (تـرب ) (بـر وزن (ذهـن )) بـه مـعـنـى مـثـل و همانند است و بعضى گفته اند اين معنى از ترائب كه به معنى دنده هاى قفسه سينه است گرفته شده زيرا با يكديگر شباهت دارند.
اين شباهت و برابرى ممكن است در سن و سال نسبت به همسرانشان باشد، تا به اصطلاح ، احساسات يكديگر را كاملا درك كنند، و زندگى با هم براى آنها لذتبخش تر باشد هر چـنـد گـاهـى بـا تـفاوت سن و سال نيز چنين است ولى در غالب چنين نيست ، و يا همانند در خـوبـى و زيـبائى و حسن ظاهر و باطن ، درست شبيه تعبير معروف كه مى گويند: (آنها همه خوبند و يك از يك بهتر).
سپس مى افزايد: (همه اين نعمتها براى اصحاب اليمين است ) (لاصحاب اليمين ).
و اين تاءكيدى است مجدد بر اختصاص اين مواهب (ششگانه ) به آنها.
ايـن احـتـمال نيز داده شده است كه اين جمله تكميلى است براى جمله (انا انشاناهن انشاءا) يعنى ما آنها را آفرينش نوينى براى اصحاب اليمين داديم .
و در پايان اين مقال مى فرمايد: (گروهى از آنان از امتهاى نخستينند) (ثلة من الاولين ).
(و گروهى از اقوام آخرينند) (و ثلة من الاخرين ).
(ثـلة ) در اصـل بـه مـعـنـى قـطـعـه مـجتمع از پشم است ، سپس به هر جمعيت انبوه درهم فـشـرده گـفـتـه شـده اسـت ، و بـه ايـن تـرتـيب گروه عظيمى از اصحاب اليمين از امتهاى گـذشـتـه هستند و گروه عظيمى از امت اسلام ، چرا كه در ميان اين است صالحان و مؤ منان ، بسيارند، هر چند پيشگامان آنها در قبول ايمان نسبت به پيشگامان امم سابق با توجه به كثرت آن امتها و پيامبرانشان كمترند.
بـعـضـى گـفته اند اين دو گروه هر دو از امت اسلامند، گروهى از اولين آنها و گروهى از آخرين آنها، ولى تفسير اول صحيحتر است .
آيه و ترجمه

و اءصحاب الشمال ما اءصحاب الشمال (۴۱)
فى سموم و حميم (۴۲)
و ظل من يحموم (۴۳)
لا بارد و لا كريم (۴۴)
إ نهم كانوا قبل ذلك مترفين (۴۵)
و كانوا يصرون على الحنث العظيم (۴۶)
و كانوا يقولون ءاذا متنا و كنا ترابا و عظما اءئنا لمبعوثون (۴۷)
اءواباؤ نا الا ولون (۴۸)
قل ان الا ولين و الاخرين (۴۹)
لمجموعون إ لى ميقات يوم معلوم (۵۰)

ترجمه :

۴۱ – و اصـحـاب شـمال چه اصحاب شمالى ؟ (كه نامه اعمالشان به نشانه جرمشان به دست چپ آنها داده مى شود).
۴۲ – آنها در ميان بادهاى كشيده و آب سوزان قرار دارند.
۴۳ – و در سايه دودهاى متراكم و آتش زا!
۴۴ – سايه اى كه نه خنك است و نه مفيد.
۴۵ – آنها پيش از اين در عالم دنيا مست و مغرور نعمت بودند.
۴۶ – و بر گناهان بزرگ اصرار داشتند.
۴۷ – و مى گفتند: هنگامى كه ما مرديم و خاك و استخوان شديم آيا برانگيخته خواهيم شد؟
۴۸ – يا نياكان نخستين ما؟
۴۹ – بگو اولين و آخرين ،
۵۰ – همگى در موعد روز معينى جمع مى شوند.
تفسير:
كيفرهاى دردناك اصحاب شمال
در تـعـقـيـب مـواهـب عـظـيـم گـروه مـقربان و گروه اصحاب اليمين به سراغ گروه سوم و عـذابـهـاى دردنـاك و وحـشـتـنـاك آن مـى رود تـا در يـك مـقـايـسـه وضـع حال سه گروه روشن گردد.
مـى فـرمـايـد: (و اصـحـاب شـمـال ، چـه اصـحـاب شـمـالى ) (و اصـحـاب الشمال ما اصحاب الشمال ).
هـمانها كه نامه اعمالشان به دست چپشان داده مى شود كه رمزى است براى آن كه گنهكار و آلوده و سـتـمـگـرنـد و اهـل دوزخ ، و هـمـانگونه كه در توصيف مقربان و اصحاب اليمين گـفـتـيـم ايـن تـعـبـيـر بـراى بـيـان نـهـايـت خـوبـى يـا بـدى حـال كـسـى است ، فى المثل مى گوئيم سعادتى به ما رو كرد، چه سعادتى ؟ يا مصيبتى رو كرد، چه مصيبتى ؟!
سـپس به سه قسمت از كيفرهاى آنها اشاره كرده مى گويد: (آنها در ميان بادهاى كشنده و آب سوزان قرار دارند) (فى سموم و حميم ).
(و در سايه دودى شديد و آتش زا) (و ظل من يحموم ).
بـاد سـوزان كـشـنده از يكسو، و آب جوشان مرگبار از سوى ديگر، و سايه دود داغ و خفه كننده از سوى سوم ، آنها را چنان گرفتار مى سازد كه تاب و توان را از آنان مى گيرد، و اگر هيچ مصيبت ديگرى جز اين سه مصيبت را نداشته باشند براى كيفر آنها كافى است .
(سـمـوم ) از مـاده (سـم ) بـه مـعنى باد سوزانى است كه در (مسام ) (سوراخهاى ريـز بـدن انـسـان ) داخـل مـى شـود و او را هـلاك مى كند (اصولا سم را به اين جهت سم مى گويند كه در تمام ذرات بدن نفوذ مى كند).
(حـمـيـم ) بـه مـعنى شى ء داغ ، و در اينجا به معنى آب سوزان است كه در آيات ديگر قـرآن نـيـز بـه آن اشـاره شـده اسـت ، مـانـند آيه ۱۹ – حج يصب من فوق رؤ سهم الحميم : (بر سر آنها آب سوزان ريخته مى شود).
(يـحـمـوم ) نـيـز از هـمـيـن مـاده اسـت و در ايـنـجـا بـه تـنـاسـب ظل (سايه ) به دود غليظ و سياه و داغ تفسير شده است .
سـپـس براى تاءكيد مى افزايد: (سايه اى كه نه برودت دارد، و نه هيچ فايده ) (لا بارد و لا كريم ).
سايبان گاه انسان را از آفتاب حفظ مى كند، و گاه از باد و باران و يا منافع ديگرى در بردارد، ولى پيدا است اين سايبان هيچ يك از اين فوائد را ندارد.
تـعـبـيـر (كـريـم ) از مـاده (كـرامـت ) بـه مـعـنى مفيد فايده است ، و لذا در ميان عرب مـعـمـول اسـت كه وقتى مى خواهند شخص يا چيزى را غير مفيد معرفى كنند مى گويند: (لا كرامة فيه )، مسلم است سايه اى كه از دود سياه و خفه كننده است جز شر و زيان چيزى از آن انتظار نمى رود (لا كرامه ).
گرچه كيفرهاى دوزخيان انواع و اقسام مختلف و وحشتناكى دارد ولى
ذكر همين سه قسمت كافى است كه انسان بقيه را از آن حدس بزند.
در آيـات بعد دلائل گرفتارى اصحاب شمال را به اين سرنوشت شوم و وحشتناك در سه جمله نخست خلاصه مى كند:
نـخـسـت ايـن كـه (آنـهـا پـيـش از ايـن در عالم دنيا مست و مغرور نعمت بودند) (انهم كانوا قبل ذلك مترفين ).
(مـتـرف ) بـطـورى كـه در (لسان العرب ) آمده از ماده (ترف ) (بر وزن سبب ) بـه مـعـنـى تـنـعـم اسـت ، و مـتـرف بـه كـسـى مـى گـويـنـد كـه فـزونـى نـعـمـت او را غافل و مغرور و مست كرده و به طغيان واداشته است .
درسـت اسـت كـه هـمـه (اصحاب الشمال ) در زمره (مترفين ) نيستند، ولى هدف قرآن سردمداران آنها است .
هـمانگونه كه امروز هم مى بينيم فساد جامعه هاى بشرى از گروه متنعمين مست و مغرور است كه عامل گمراهى ديگران نيز مى باشند، سرنخ تمام جنگها و خونريزيها و انواع جنايات ، و مـراكـز شـهـوات ، و گـرايـشـهاى انحرافى ، به دست اين گروه است ، و به همين جهت قرآن قبل از هر چيز انگشت روى آنها مى گذارد.
ايـن احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كـه نـعـمـت مـعـنـى گـسـتـرده اى دارد و مـنـحـصـر بـه اموال نيست بلكه جوانى و سلامت و عمر نيز از نعمتهاى خدا است كه اگر باعث غرور و غفلت گـردد سـرچـشـمـه اصـلى گـنـاهـان اسـت ، و اصـحـاب شمال هر يك داراى نوعى از اين نعمتها هستند.
سپس به دومين گناه آنها اشاره كرده ، مى افزايد: (آنها بر گناهان بزرگ
اصرار داشتند) (و كانوا يصرون على الحنث العظيم ).
(حـنـث ) در اصـل بـه معنى هرگونه گناه است ، ولى در بسيارى از مواقع اين واژه به معنى پيمان شكنى و مخالفت سوگند آمده ، به خاطر اينكه از مصداقهاى روشن گناه است .
بنابراين ويژگى اصحاب شمال تـنـهـا انـجـام گـنـاه نـيست ، بلكه اصرار بر گناهان عظيم است ، چرا كه گناه ممكن است ، احـيـانـا از اصـحاب يمين نيز سر زند ولى آنها هرگز بر آن اصرار نمى ورزند، هنگامى كه متذكر مى شوند فورا توبه مى كنند.
جمعى (حنث عظيم ) را در اينجا به معنى (شرك ) تفسير كرده اند، چرا كه گناهى از آن عـظـيـمـتر وجود ندارد، همان گونه كه قرآن مى گويد: ان الله لا يغفر ان يشرك به و يـغـفـر ما دون ذلك لمن يشاء (خداوند هيچگاه شرك را نمى بخشد و كمتر از آنرا براى هر كس بخواهد مى بخشد).
بـعـضـى نـيز آنرا به (دروغ ) كه از اعظم گناهان ، و كليد معاصى ديگر است تفسير كرده اند، مخصوصا هنگامى كه تواءم با تكذيب انبياء و قيامت باشد.
ولى ظاهر اين است كه همه اينها مصداقهائى براى (حنث عظيم ) محسوب مى شود.
و سـومـيـن عـمل خلاف آنها اين بود كه مى گفتند: (آيا هنگامى كه مرديم و خاك و استخوان شـديـم ، بـار ديـگـر بـرانـگـيخته خواهيم شد)؟ و كانوا يقولون ءاذا متنا و كنا ترابا و عظاما ءانا لمبعوثون ).
بـنـابـرايـن انـكـار قـيامت كه خود سرچشمه بسيارى از گناهان است يكى ديگر از اوصاف اصحاب الشمال مى باشد، و تعبير به (كانوا يقولون ) نشان مى دهد
كه در انكار قيامت نيز اصرار مى ورزيدند و پافشارى داشتند.
در اينجا دو مطلب قابل توجه است : نخست اينكه : هنگامى كه سخن از (اصحاب اليمين ) و (مـقـربـيـن ) در مـيان بود، شرح اعمال و كارهائى را كه سبب آن پاداشها مى شد نداد (جـز اشـاره كـوتـاهـى كـه در مـورد مـقـربـان بـود) امـا هـنـگـامى كه نوبت به (اصحاب الشـمال ) مى رسد، در اين باره شرح كافى مى دهد تا هم اتمام حجتى باشد و هم بيان اين حقيقت كه آن مجازاتهاى دردناك با اصل عدالت كاملا سازگار است .
ديـگـر اين كه سه گناهى كه آيات سه گانه فوق به آن اشاره شده در حقيقت مى تواند اشـاره بـه نـفـى اصـول سـه گـانـه ديـن از نـاحـيـه اصـحـاب شـمـال بـاشـد: در آخـريـن آيـه تكذيب رستاخيز بود، و در آيه دوم انكار توحيد، و در آيه نـخـست كه سخن از (مترفين ) مى گفت اشاره اى به تكذيب انبياء است ، زيرا همانگونه كـه در آيـه ۲۳ زخـرف مـى خـوانـيـم : و كـذلك مـا ارسـلنـا مـن قـبـلك فى قرية من نبى الا قال مترفوها انا وجدنا آبائنا على امة و انا على آثارهم مقتدون : (اينگونه ما در هيچ شهر و آبادى پيامبرى قبل از تو نفرستاديم مگر اين كه مترفين آنها گفتند ما نياكان خود را بر آئينى يافتيم و به آثار آنها پايبنديم ).
تـعـبـيـر بـه (تـرابـا و عـظـامـا) مـمـكـن اسـت اشـاره بـه ايـن بـاشـد كه گوشتهاى ما تـبـديـل بـه خـاك و اسـتـخـوانـهـاى مـا بـرهـنـه مـى شـود، بـا ايـن حال آفرينش جديد چگونه ممكن است ؟ و چون فاصله خاك از حيات نوين بيشتر است در آغاز ذكر شده است .
و عجب اينكه آنها صحنه هاى معاد را با چشم خود در اين جهان مى ديدند كه چگونه بسيارى از موجودات زنده مانند گياهان مى پوسند و خاك مى شوند و بار ديگر لباس حيات در تن مـى كـنـنـد، و اصـولا كـسـى كـه آفـريـنـش نخستين را كرده است چگونه تكرار آن براى او مشكل است ، با اين حال آنها پيوسته
روى انكار معاد اصرار داشتند.
آنـهـا بـه ايـن هـم قـنـاعـت نمى كردند و براى اظهار تعجب بيشتر مى گفتند: (آيا نياكان نـخـسـتـيـن مـا كـه هـيـچ اثـرى از آنها باقى نمانده دوباره زنده مى شوند)؟! (او آباؤ نا الاولون ).
هـمـانـهـا كـه شـايـد هـر ذره اى از خـاكـشـان به گوشه اى افتاده است يا جزء بدن موجود ديگرى شده است ؟
ولى چـنـانـكـه در پـايـان سـوره يـس مـشـروحـا گـفـتـه شـد در بـرابـر دلائل محكمى كه بر مساءله معاد دلالت مى كند اينها يك مشت بهانه هاى واهى است .
سـپـس قـرآن بـه پـيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله ) دستور مى دهد كه در پاسخ آنها (بـگـو: نـه فـقـط شـمـا و پـدرانـتـان ، بـلكـه تـمـام اوليـن و آخـريـن …) (قل ان الاولين و الاخرين ).
(هـمـگـى در مـوعـد روز مـعـين (روز رستاخيز) جمع مى شوند) (لمجموعون الى ميقات يوم معلوم ).
(ميقات ) از ماده (وقت ) به معنى زمانى است كه براى كار يا وعده اى
تـعـيـيـن شـده ، و مـنـظـور از مـيـقات در اينجا همان وقت مقرر قيامت است ، كه در آن روزها همه انـسـانـهـا در مـحـشـر بـراى رسـيـدگـى بـه حسابهايشان اجتماع مى كنند، گاهى نيز به صـورت كـنايه ، براى مكانى كه براى انجام كارى مقرر شده است به كار مى رود، مانند (ميقاتهاى حج ) كه نام مكانهاى خاصى است كه از آنجا احرام مى بندند.
ضـمنا از تعبيرات مختلف اين آيه تاءكيدهاى متعددى در زمينه رستاخيز استفاده مى شود (ان – لام – مجموعون به صورت اسم مفعول – و توصيف (يوم ) به معلوم بودن ).
از ايـن آيه به خوبى استفاده مى شود كه معاد و رستاخيز همه انسانها در يك روز همراه هم انجام مى گيرد، و همين معنى در آيات ديگر قرآن نيز آمده است .
و از اينجا به خوبى روشن مى شود آنهائى كه قيامت را در زمانهاى متعدد نسبت به هر امتى جداگانه پنداشته اند از آيات قرآن كاملا بيگانه اند.
شـايـد نـيـاز بـه تـذكـر نداشته باشد كه منظور از معلوم بودن قيامت ، معلوم بودن نزد پروردگار است و گرنه هيچكس حتى انبياء مرسلين و ملائكه مقربين از وقت آن آگاه نيست .
آيه و ترجمه

ثم إ نكم اءيها الضالون المكذبون (۵۱)
لاكلون من شجر من زقوم (۵۲)
فمالون منها البطون (۵۳)
فشاربون عليه من الحميم (۵۴)
فشاربون شرب الهيم (۵۵)
هذا نزلهم يوم الدين (۵۶)

ترجمه :

۵۱ – سپس شما اى گمراهان تكذيب كننده .
۵۲ – قطعا از درخت زقوم مى خوريد
۵۳ – و شكمها را از آن پر مى كنيد
۵۴ – و روى آن از آب سوزان مى نوشيد
۵۵ – و همچون شترانى كه مبتلا به بيمارى عطش شده اند از آن مى آشاميد
۵۶ – اين است وسيله پذيرائى از آنها در قيامت !
تفسير:
بخش ديگرى از مجازاتهاى اين مجرمان گمراه
ايـن آيـات هـمـچـنـان ادامـه بـحـثـهـاى مـربـوط بـه كـيـفـرهـاى اصـحـاب الشمال است ، آنها را مخاطب ساخته چنين مى گويد: (سپس شما اى گمراهان تكذيب كننده
(ثم انكم ايها الضالون المكذبون ).
(از درخت (زقوم ) مى خوريد) (لاكلون من شجر من زقوم ).
(و شكمهاى خود را از آن پر مى كنيد) (فمالئون منها البطون ).
در آيـات گـذشـتـه تـنـهـا از مـحـيـط زنـدگـى (اصـحـاب الشمال ) دوزخ سخن به ميان آمده بود.
امـا در ايـنـجـا سـخـن از مـاءكـول و مـشـروب آنـهـا اسـت ، كـه درسـت از ايـن نـظـر نيز نقطه مقابل مقربان و اصحاب اليمين مى باشند.
قابل توجه اينكه مخاطب در اين آيات (گمراهان تكذيب كننده اند)، آنهائى كه علاوه بر گـمـراهـى و ضـلال داراى روح عـنـاد و لجاج در مقابل حقند و پيوسته به اين كار ادامه مى دهند.
(زقـوم ) چـنـانـكـه قبلا نيز گفته ايم گياهى است تلخ و بدبو و بدطعم ، و شيره اى دارد كـه وقـتـى بـه بـدن انـسـان مـى رسد ورم مى كند، و گاه به هر نوع غذاى تنفرآميز دوزخيان گفته شده است .
بـراى شـرح بـيـشـتـر دربـاره (زقـوم ) بـه جـلد ۱۹ صـفـحـه ۷۰ ذيل آيه ۶۲ سوره صافات ، و جلد ۲۱ ذيل آيه ۴۳ سوره دخان مراجعه كنيد).
تعبير به (فمالئون منها البطون ) اشاره به اين است كه آنها نخست گرفتار حالت گـرسـنـگى شديد مى شوند به گونه اى كه حريصانه از اين غذاى بسيار ناگوار مى خورند و شكمها را پر مى كنند.
هنگامى كه از اين غذاى ناگوار خوردند تشنه مى شوند، اما نوشابه آنها چيست ؟ قرآن در آيه بعد مى گويد: (شما روى آن غذاى ناگوار از آب سوزان مى نوشيد)! (فشاربون عليه من الحميم ).
(و چـنان حريصانه مى نوشيد همانند نوشيدن شترانى كه به بيمارى استسقا مبتلا شده اند) (فشاربون شرب الهيم ).
شترى كه مبتلا به اين بيمارى مى شود آنقدر تشنه مى گردد و پى درپى آب مى نوشد تا هلاك شود، آرى اين است سرنوشت (ضالون مكذبون ) در قيامت .
(حـمـيـم ) بـه معنى آب فوق العاده داغ و سوزان است ، لذا به دوستان گرم و پرمحبت ولى (حميم ) مى گويند، (حمام ) نيز از همين ماده مشتق شده است .
(هـيـم ) (بـر وزن مـيم ) جمع (هائم ) (و بعضى آنرا جمع (اهيم ) و (هيماء) مى دادنـد) در اصـل از (هـيـام ) (بـر وزن فـرات ) به معنى بيمارى عطش است كه به شتر عارض مى شود، اين تعبير در مورد عشقهاى سوزان ، و عاشقان بيقرار نيز به كار مى رود.
بـعـضـى از مـفـسـران (هيم ) را به معنى زمينهاى شنزار مى دانند كه هر قدر آب روى آن بريزند در آن فرومى رود و گوئى هرگز سيراب نمى شود!
و در آخـريـن آيـه مـورد بـحـث بار ديگر اشاره به اين طعام و نوشابه كرده ، مى گويد: (اين است وسيله پذيرائى از آنها در روز قيامت )! (هذا نزلهم يوم الدين ).
و اين در حالى است كه اصحاب اليمين در سايه هاى بسيار لطيف و پرطراوت آرميده اند، و از بـهـترين ميوه ها و چشمه هاى آب گوارا، و شراب طهور، مى نوشند و سرمست از عشق خدا هستند، (ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا)؟!
واژه (نـزل ) چنانكه قبلا گفته ايم به معنى وسيله اى است كه با آن از ميهمان عزيزى پـذيـرائى مى كنند، و گاه به اولين طعام يا نوشيدنى كه براى ميهمان مى آورند اطلاق مى شود، بديهى است دوزخيان نه ميهمانند، و نه زقوم و حميم وسيله پذيرائى محسوب مى شـود، بـلكه اين يكنوع طعنه بر آنها است تا حساب كنند وقتى پذيرائى آنها چنين باشد واى به حال مجازات و كيفر آنان !
آيه و ترجمه

نحن خلقناكم فلو لا تصدقون (۵۷)
اءفرءيتم ما تمنون (۵۸)
ءاءنتم تخلقونه اءم نحن الخالقون (۵۹)
نحن قدرنا بينكم الموت و ما نحن بمسبوقين (۶۰)
على اءن نبدل اءمثالكم و ننشئكم فى ما لا تعلمون (۶۱)
و لقد علمتم النشأ ة الا ولى فلو لا تذكرون (۶۲)

ترجمه :

۵۷ – ما شما را آفريديم ، چرا كه آفرينش مجدد را تصديق نمى كنيد؟
۵۸ – آيا از نطفه اى كه در رحم مى ريزيد آگاهيد؟
۵۹ – آيا شما آن را (در دوران جنينى ) آفرينش پى درپى مى دهيد، يا ما آفريدگاريم ؟
۶۰ – ما در ميان شما مرگ را مقدر ساختيم و هرگز كسى بر ما پيشى نمى گيرد.
۶۱ – بـه اين منظور كه گروهى را بجاى گروه ديگرى بياوريم و شما را در جهانى كه نمى دانيد آفرينش تازه بخشيم .
۶۲ – شما عالم نخستين را دانستيد، چگونه متذكر نمى شويد (كه جهانى بعد از آن است ).
تفسير:
هفت دليل بر مساءله معاد
از آنجا كه در آيات گذشته سخن از تكذيب كنندگان معاد در ميان بود
و اصولا تكيه بحثهاى اين سوره عمدتا روى مساءله اثبات معاد، است در اين آيات به بحث و بـررسـى پـيـرامـون ادله مـعـاد مـى پـردازد، رويـهـمـرفـتـه هـفـت دليل بر اين مساءله مهم ارائه مى دهد كه پايه هاى ايمان را در اين زمينه قوى كرده ، قلب انـسـان را بـه وعـده هـاى الهـى كـه در آيات گذشته پيرامون مقربان و اصحاب اليمين و اصحاب الشمال آمده بوده مطمئن مى سازد.
در مـرحـله اول مـى گـويـد: (مـا شما را خلق كرده ايم ، چرا آفرينش مجدد را تصديق نمى كنيد)؟! (نحن خلقناكم فلو لا تصدقون ).
چـرا از رسـتاخيز و معاد جسمانى بعد از خاك شدن بدن تعجب مى كنيد؟ مگر روز نخست شما را از خاك نيافريديم ؟ مگر (حكم الامثال ) واحد نيست ؟
اين استدلال در حقيقت شبيه همان است كه در آيه ۷۸ – ۷۹ سوره يس آمده كه قرآن در پاسخ يـكـى از مـشـركان كه استخوان پوسيده اى را در دست گرفته بود و مى گفت (چه كسى ايـن اسـتـخـوانـهـا را زنـده مـى كـنـد)! مـى فـرمـايـد: و ضـرب لنـا مـثـلا و نـسـى خـلقـه قـال مـن يـحـيـى العـظـام و هـى رمـيـم قـل يـحـيـيـهـا الذى انـشـاهـا اول مـرة و هو بكل خلق عليم : (او براى ما مثالى زد ، و آفرينش ‍ نخستين خود را فراموش كـرد و گـفـت : چـه كـسـى استخوانهاى پوسيده را زنده مى كند، بگو: همان كس كه آنرا در آغاز آفريد، و او از همه مخلوقات خود آگاه است ).
در آيه بعد به دليل دوم اشاره كرده مى فرمايد: (آيا از نطفه اى كه در
رحم مى ريزيد آگاه هستيد)؟! (اءفراءيتم ما تمنون ).
(آيا شما در طول مراحل جنينى آنرا آفرينشهاى مكرر مى دهيد؟ يا ما آفريدگاريم )؟! (اءاءنتم تخلقونه ام نحن الخالقون ).
چـه كـسـى ايـن نـطـفـه بـى ارزش و نـاچـيـز را هـر روز بـه شـكـل تـازه اى درمـى آورد و خلقتى بعد از خلقتى ، و آفرينشى بعد از آفرينشى مى دهد؟ راسـتـى اين تطورات شگفت انگيز كه اعجاب همه اولوالالباب و متفكران را برانگيخته از نـاحـيـه شـمـا است يا خدا؟ آيا كسى كه قدرت بر اين آفرينشهاى مكرر دارد از زنده كردن مردگان در قيامت عاجز است ؟!
ايـن آيـه در حـقـيـقت شبيه آيه ۵ سوره حج است كه مى فرمايد: يا ايها الناس ان كنتم فى ريـب مـن البـعـث فـانـا خـلقـنـاكم من تراب ثم من نطفة ثم من علقة ثم من مضغة مخلقة و غير مـخـلقـة لنـبـيـن لكـم و نـقـر فـى الارحـام مـا نـشـاء الى اجـل مـسمى ثم نخرجكم طفلا: (اى مردم ، اگر در رستاخيز شك داريد (به اين نكته توجه كنيد كه ) ما شما را از خاك آفريديم ، سپس از نطفه ، و بعد از خون بسته شده ، سپس از مـضـغـه (چـيـزى شـبـيـه بـه گـوشـت جـويـده ) كـه بـعـضـى داراى شكل و خلقت است و بعضى بدون شكل ، هدف اين است كه براى شما روشن سازيم (كه بر هـر چـيـز قادريم ) و جنينهائى را كه بخواهيم تا مدت معينى در رحم مادران قرار مى دهيم (و آنچه را بخواهيم ساقط مى كنيم ) بعد شما را به صورت طفلى بيرون مى فرستيم ).
از اينها گذشته اگر آنچه را دانشمندان امروز درباره اين قطره آب ظاهرا ناچيز دريافته انـد در نـظر بگيريم مطلب روشنتر مى شود چرا كه مى گويند آنچه باعث توليد نطفه انـسـان مـى شـود تـركـيـبـى اسـت از (اسـپـر) (نـطـفـه مـرد) بـا (اوول )
(نـطـفـه زن ) و (اسـپـرهـا) كـرمـكـهـاى بـسـيـار كـوچك ذره بينى هستند كه در هر مرتبه انزال ممكن است بين دو تا پانصد ميليون اسپر در آن وجود داشته باشد! (يعنى به اندازه جمعيت چندين كشور جهان !).
و عـجـب ايـنكه اين موجود بسيار كوچك بعد از تركيب با نطفه زن به زودى رشد مى كند و بـه طـور سـرسـام آورى تـكـثـيـر يـافـته و سلولهاى بدن انسان را مى سازد و با اينكه سـلولهـا ظـاهـرا هـمـه مـشـابـهـنـد بـه زودى از هـم جـدا مى شوند، گروهى قلب انسانى را تشكيل مى دهند، و گروهى دست و پا، و گروهى گوش و چشم ، و هر يك درست در جاى خود قـرار مـى گـيرند، نه سلولهاى قلب بجاى كليه مى روند و نه سلولهاى كليه به جاى قـلب ، نـه يـاخـتـه هـاى گـوش در مـحـل يـاخـته هاى چشم قرار مى گيرند و نه بر عكس ، خـلاصـه ايـنـكـه نـطـفـه در دوران جنينى عوالم پر غوغائى را طى مى كند تا به صورت طفلى متولد گردد، و همه اينها در پرتو خالقيت مستمر و مداوم الهى است ، در حالى كه نقش سـاده انـسـان در اين خلقت فقط در يك لحظه تمام مى شود و آن لحظه ريختن نطفه است در رحم و بس !
آيـا ايـن خـود دليـل زنـده اى بـر مـسـاءله معاد نيست ؟ كه چنين قادر متعالى قدرت بر احياى مردگان را دارد؟!.
سـپس به بيان دليل سوم پرداخته ، مى گويد: (ما در ميان شما مرگ را مقدر ساختيم ، و هرگز كسى بر ما پيشدستى نمى كند) (نحن قدرنا بينكم الموت و ما نحن بمسبوقين ).
آرى ما هرگز مغلوب نخواهيم شد و اگر مرگ را مقدر كرده ايم نه به
خاطر اين است كه نمى توانيم عمر جاويدان بدهيم .
بـلكـه هـدف ايـن بـوده اسـت كـه گـروهـى از شـما را ببريم و گروه ديگرى را جاى آنها بـيـاوريـم ، و سرانجام شما را در جهانى كه نمى دانيد آفرينش تازه بخشيم ) (على ان نبدل امثالكم و ننشئكم فيما لا تعلمون ).
در تفسير اين دو آيه نظر ديگرى غير از آنچه در بالا گفتيم نيز وجود دارد و آن اينكه آيه دوم بيان هدف آيه اول نيست بلكه دنباله آن است مى گويد: ما هرگز عاجز و مغلوب نيستيم از اينكه گروهى را ببريم و گروه ديگرى را جانشين آنها سازيم .
در مـورد جـمـله (على ان نبدل امثالكم ) نيز دو تفسير وجود دارد: يكى همان تفسيرى است كـه در بـالا ذكـر كـرديـم كـه در مـيـان مـفـسـران مـشـهـور اسـت ، و مـطـابـق آن سـخـن از تـبـديـل اقـوام در ايـن دنـيـا اسـت ، تـفـسـيـر دوم مـى گـويـد: مـنـظـور از (امـثـال ) خـود انـسـانـهـا هـسـتـنـد كـه در قـيـامـت بـاز مـى گـردنـد، و تـعـبـيـر بـه (مثل ) به خاطر آن است كه انسان با تمام خصوصياتش باز نمى گردد، بلكه در زمان ديگر و كيفيات تازه اى از نظر جسم و روح خواهد بود.
ولى تـفـسـيـر اول مـنـاسـبـتـر بـه نـظـر مـى رسـد، و بـه هـر حـال هـدف ايـن اسـت كـه از مـسـاءله مـرگ اسـتـدلالى بـراى رسـتـاخـيـز بـيـان كـنـد، اسـتـدلال را مـى تـوان بـه اين صورت توضيح داد: خداوند حكيم كه انسانها را آفريده و مـرتـبـا گـروهى مى ميرند و گروه ديگرى جانشين آنها مى شوند هدفى داشته ، اگر اين هـدف تنها زندگى دنيا بوده سزاوار است كه عمر انسان جاودان باشد، نه آنقدر كوتاه و آميخته با هزاران ناملائمات كه به آمد و رفتش نمى ارزد.
بـنـابـرايـن قـانـون مـرگ بـه خـوبـى گـواهى مى دهد كه اينجا يك گذرگاه است نه يك مـنـزلگـاه : يـك پـل اسـت ، نـه يـك مـقـصـد، چـرا كـه اگـر مـقـصـد و منزل بود بايد دوام مى داشت .
جمله (و ننشئكم فيما لا تعلمون ) (شما را مى آفرينيم به صورتهائى كه نمى دانيد) ظـاهـرا اشاره به آفرينش انسان در قيامت است كه مى تواند هدفى براى مرگ و حيات اين دنيا باشد.
بـديـهـى اسـت چـون هـيـچـكـس سـراى آخـرت را نـديـده ، از اصول و نظاماتى را كه بر آن حاكم است بيخبرند، حتى بيان حقيقت آن در قالب الفاظ ما نمى گنجد تنها شبحى از آنرا از دور مى بينيم .
ضـمـنـا آيـه فـوق كـامـلا بـيـانـگـر ايـن واقـعـيـت اسـت كـه شـمـا را در جـهـان نـويـن و با اشكال و شرائط تازه مى آفرينيم كه از آن خبر نداريد.
در آخرين آيه مورد بحث سخن از چهارمين دليل معاد است مى فرمايد: (شما نشئه اولى (اين جـهـان ) را دانستيد چگونه متذكر نمى شويد كه نشئه و عالم ديگرى بعد از آن است ) (و لقد علمتم النشاة الاولى فلو لا تذكرون ).
ايـن دليـل را بـه دو گـونـه مـى تـوان بـيـان كـرد: نـخـسـت ايـنـكـه فـى المـثـل اگـر مـا از بـيـابـانـى بـگـذريـم و در آن قـصـر بـسـيـار مجلل و باشكوهى با محكمترين و عاليترين مصالح ، و تشكيلات وسيع و گسترده ، ببينيم ، و بـعـد بـه مـا بگويند اينهمه تشكيلات و ساختمان عظيم براى اين است كه فقط قافله كـوچـكـى چند ساعتى در آن بياسايد و برود، پيش خود مى گوئيم اين كار حكيمانه نيست ، زيرا
براى چنين هدفى مناسب اين بود چند خيمه كوچك برپا شود.
دنـيـاى بـا ايـن عـظـمـت و اينهمه كرات و خورشيد و ماه و انواع موجودات زمينى نمى تواند بـراى هـدف كـوچـكـى مـثـل زنـدگـى چـنـد روزه بـشر در دنيا آفريده شده باشد، وگرنه آفـريـنـش جـهـان پـوچ و بـى حـاصـل اسـت ، ايـن تـشـكـيـلات عـظـيم براى موجود شريفى مـثـل انـسـان آفـريده شده تا خداى بزرگ را از آن بشناسد معرفتى كه در زندگى ديگر سرمايه بزرگ او است .
ايـن بـيان در حقيقت شبيه همان است كه در آيه ۲۷ سوره ص درباره معاد آمده است و ما خلقنا السـمـاء و الارض و مـا بـينهما باطلا ذلك ظن الذين كفروا: (ما آسمان و زمين و آنچه را در ميان آنهاست بيهوده نيافريده ايم اين گمان كافران است ).
ديـگـر ايـنـكـه صحنه هاى معاد را در اين جهان در هر گوشه و كنار با چشم خود مى بينيد، هـمـه سـال در عـالم گـيـاهـان صـحـنـه رسـتـاخـيـز تـكـرار مـى شـود، زمـيـنـهاى مرده را با نزول قطرات حياتبخش باران زنده مى كند، چنانكه در آيه ۳۹ سوره فصلت مى فرمايد: ان الذى احـيـاهـا لمـحـى المـوتى (كسى كه اين زمينهاى مرده را زنده مى كند هم او است كه مردگان را زنده مى كند)!
در آيه ۶ سوره حج نيز به همين معنى اشاره شده است .
نكته :
دليلى براى اثبات حجيت قياس
در اصـول فقه ما اين مساءله مطرح است كه نمى توان احكام شرع را از طريق قياس ثابت كـرد، فـى المـثل بگوئيم چون زن حائض ‍ روزه خود را قضا مى كند نماز خود را نيز بايد قـضا كند (و به اصطلاح بايد از كلى به جزئى راه پيدا كرد نه از يك جزء به جزئى ديگر) هر چند علماى اهل سنت غالبا قياس را به عنوان
يكى از منابع تشريع در فقه اسلامى پذيرفته اند، هر چند جمعى از آنها در مساءله نفى حجيت قياس با ما موافقند.
جـالب ايـنـكـه بعضى از طرفداران قياس از آيه فوق (و لقد علمتم النشاة الاولى فلو لا تـذكـرون ) خـواسـتـه انـد بـراى مـقـصـود خـود اسـتـدلال كـنـنـد! چـون خـداونـد مـى گويد حال نشاة اخرى (قيامت ) را بر نشاة اولى (دنيا) قياس كنيد.
ولى ايـن اسـتـدلال عـجـيـبـى اسـت زيـرا (اولا) آنـچـه در آيـه فـوق آمـده يـك اسـتـدلال عـقـلى و قـيـاس مـنـطـقـى اسـت ، چـون منكران معاد مى گفتند خدا چگونه قدرت دارد اسـتـخـوان پوسيده را زنده كند؟ قرآن در جواب آنها مى گويد: همان كسى كه قدرت داشت شـمـا را در آغاز بيافريند بعدا نيز چنين قدرتى را دارد، در حالى كه قياس ظنى در احكام شرعى هيچگاه چنين نيست ، زيرا ما احاطه به مصالح و مفاسد تمام احكام شرع نداريم .
ثـانـيـا آنـهـا كـه قـيـاس را مـمـنـوع مـى دادنـد (قـيـاس اولويت ) را استثنا كرده اند فى المثل اگر قرآن مى گويد: (نسبت به پدر و مادر كمترين سخن خشونت آميز نگوئيد) به طـريـق اولى مـى فـهـمـيـم نـبـايـد آزار بـدنـى بـه آنـهـا بـرسـانـيـم ، آيـه مورد بحث از قبيل (قياس ‍ اولويت ) است و ربطى به قياس ظنى مورد نزاع ندارد چرا كه در آغاز كه هيچ چيزى وجود نداشت خداوند كره زمين و خاك را آفريد و انسان را از آن خاك خلقت كرد، در آخرت حداقل خاكهاى انسان موجود است ، و لذا در قرآن مجيد در آيه ۲۷ روم مى خوانيم : و هو الذى يـبدؤ الخلق ثم يعيده و هو اءهون عليه (او كسى است كه آفرينش را آغاز كرد سپس آنرا بازمى گرداند و اين كار براى او آسانتر است ).
ايـن سـخـن را بـا حـديـثـى پـايـان مـى دهـيـم كـه فـرمـود: عـجـبـا كـل العـجـب للمـكـذب بالنشاة الاخرى و هو يرى النشاة الاولى ، و عجبا للمصدق بالنشاة الاخرة و هو يسعى لدار الغرور: (بسيار شگفت انگيز است كار كسى كه نشاءه ديگر
را انـكار مى كند در حالى كه نشاءه اولى را مى بيند و بسيار تعجب آور است كسى كه به نشاءه آخرت ايمان دارد اما تمام تلاش او براى دنيا است ).
آيه و ترجمه

اءفرايتم ما تحرثون (۶۳)
ءاءنتم تزرعونه اءم نحن الزارعون (۶۴)
لو نشاء لجعلناه حطاما فظلتم تفكهون (۶۵)
إ نا لمغرمون (۶۶)
بل نحن محرومون (۶۷)

ترجمه :

۶۳ – آيا هيچ درباره آنچه كشت مى كنيد انديشيده ايد؟
۶۴ – آيا شما آن را مى رويانيد، يا ما مى رويانيم ؟
۶۵ – هـرگـاه بـخواهيم آن را تبديل به كاه درهم كوبيده مى كنيم به گونه اى كه تعجب كنيد!
۶۶ – (به گونه اى كه بگوئيد:) به راستى ما زيان كرده ايم .
۶۷ – بلكه ما به كلى محروميم .
تفسير:
زارع خداوند است يا شما؟!
تاكنون چهار دليل از دلائل هفتگانه اى را كه در اين سوره براى معاد ذكر شده خوانده ايم .
آيـات مـورد بـحـث و آيـات آيـنـده بـه سه دليل ديگر كه هر كدام نمونه اى از قدرت بى پـايـان خـدا در زنـدگـى انـسان است اشاره مى كند كه يكى مربوط به آفرينش دانه هاى غذائى و ديگرى آب و سومى آتش است ، زيرا سه
ركـن اسـاسـى زنـدگـى انسان را اينها تشكيل مى دهد، دانه هاى گياهى مهمترين ماده غذائى انـسـان مـحـسـوب مى شود، و آب مهمترين مشروب ، و آتش مهمترين وسيله براى اصلاح مواد غذائى و ساير امور زندگى است .
نـخـسـت مـى فـرمـايـد: (آيـا هـيـچ دربـاره آنچه كشت مى كنيد انديشيده ايد؟! (افراءيتم ما تحرثون ).
(آيا شما آنرا مى رويانيد يا ما مى رويانيم )؟ (اءاءنتم تزرعونه ام نحن الزارعون ).
جالب اينكه در آيه اول تـعـبـيـر به (تحرثون ) از ماده (حرث ) (بر وزن درس ) مى كند كه به معنى كشت كـردن (افـشـانـدن دانـه و آمـاده سـاخـتـن آن بـراى نـمـو اسـت ) و در آيـه دوم تـعـبـيـر بـه (تزرعونه ) از ماده (زراعت ) مى كند كه به معنى رويانيدن است .
بديهى است كار انسان تنها كشت است ، اما رويانيدن تنها كار خدا است ، و لذا در حديثى از پـيـغـمـبـر اكـرم (صـلى الله عـليـه و آله ) نـقـل شـده كـه فـرمود: لا يقولن احدكم زرعت و ليـقـل حرثت (فان الزارع هو الله ): (هيچيك از شما نگويد: من زراعت كردم ، بلكه گويد كشت كردم ) (زيرا زارع حقيقى خدا است ).
شرح اين دليل چنين است كه انسان كارى را كه در مورد زراعت مى كند بى شباهت به كار او در مـورد تولد فرزند نيست ، دانه اى را مى افشاند و كنار مى رود، اين خداوند است كه در درون دانـه يـك سـلول زنـده بسيار كوچك آفريده كه وقتى در محيط مساعد قرار گرفت در آغاز از مواد غذائى آماده در خود دانه استفاده مى كند، جوانه مى زند، و ريشه مى دواند، سپس با سرعت عجيبى
از مواد غذائى زمين كمك مى گيرد، و دستگاه هاى عظيم و لابراتوارهاى موجود در درون گياه بـه كـار مـى افـتد و غوغائى برپا مى كند ساقه و شاخه و خوشه را مى سازد و گاه از يك تخم صدها يا هزاران تخم برمى خيزد.
دانـشـمـنـدان مـى گـويـند: تشكيلاتى كه در ساختمان يك گياه به كار رفته از تشكيلات مـوجـود در يـك شـهـر عـظـيـم صنعتى با كارخانه هاى متعددش شگفت انگيزتر و به مراتب پيچيده تر است .
آيا كسى كه چنين قدرتى دارد از احياى مجدد مردگان عاجز است .
در آيـه بـعـد بـراى تـاءكـيـد روى ايـن مـساءله كه انسان هيچ نقشى در مساءله نمو و رشد گـيـاهـان جـز افـشـانـدن دانـه نـدارد مـى افـزايـد اگـر مـا بـخـواهـيـم ايـن زراعـت را تـبـديـل بـه يـك مـشـت كـاه درهم كوبيده شده مى كنيم به گونه اى كه تعجب كنيد)! (لو نشاء لجعلناه حطاما فظلتم تفكهون ).
آرى مـى تـوانـيـم تـنـدبـاد سـمـومـى بـفـرسـتـيـم كـه آنـرا قـبـل از بـسـتـن دانـه هـا خـشـك كـرده درهـم بـشـكـنـد، يـا آفـتـى بـراى آن مـسـلط كـنـيـم كـه محصول را از بين ببرد، و نيز مى توانيم سيل ملخها را بر آن بفرستيم ، و يا گوشه اى از يـك صـاعـقـه بـزرگ را بـر آن مـسـلط سازيم ، به گونه اى كه چيزى جز يك مشت كاه خشكيده از آن باقى نماند، و شما از مشاهده منظره آن در حيرت و ندامت فرورويد.
آيـا اگر زارع حقيقى شما بوديد اين امور امكان داشت ؟ پس بدانيد همه اين بركات از جاى ديگر است .
(حـطـام ) از مـاده (حـطـم ) (بـر وزن حـتـم ) در اصل به معنى شكستن چيزى است ، و غالبا به شكستن اشياء خشك مانند استخوان پوسيده ، و يا ساقه هاى خشك گياهان اطلاق مى شود و در اينجا منظور كاه است .
اين احتمال نيز داده شده است كه منظور از حطام در اينجا پوسيدن تخمها در زير زمين و عدم رويش آنها باشد.
(تـفـكـهـون ) از مـاده (فـاكـهـة ) بـه مـعـنى ميوه است ، سپس (فكاهت ) به مزاح و شوخى و گفتن لطيفه ها كه ميوه جلسات انس است اطلاق شده ، ولى اين ماده گاهى به معنى تـعـجـب و حـيـرت نـيـز آمـده ، و آيـه مـورد بـحـث از ايـن قبيل است .
ايـن احـتـمال نيز وجود دارد همانگونه كه انسان به هنگام (خشم ) گاهى مى خندد كه نام آنـرا خـنـده خـشـم مـى گـذارنـد در هـنـگـام مصائب سخت و سنگين نيز به شوخى مى پردازد بنابراين منظور شوخى به خاطر مصيبت است .
آرى تـعـجـب مـى كـنـيـد و به حيرت فرومى رويد و مى گوئيد: (به راستى كه ما زيان كرديم و سرمايه ز كف داديم ، و چيزى به دست نياورديم ) (انا لمغرمون )(۲ و ۳).
(بـلكـه مـا بـه كـلى مـحـروم و بـيـچـاره هـسـتـيـم ) (بل نحن محرومون ).
آيا اگر زارع حقيقى شما بوديد چنين سرنوشتى امكانپذير بود؟ اينها
نـشـان مـى دهـد كـه ايـنـهـمـه آوازه ها از او است ، و هم او است كه از يك دانه ناچيز، گياهان پـرطـراوت و گـاه صـدهـا يا هزاران دانه توليد مى كند، گياهانى كه دانه هايش خوراك انـسـانـهـا، و شـاخ و برگش غذاى حيوانات ، و گاه ريشه ها و ساير اجزايش درمان انواع دردهاست .
آيه و ترجمه

اءفرايتم الماء الذى تشربون (۶۸)
ءاءنتم اءنزلتموه من المزن اءم نحن المنزلون (۶۹)
لو نشاء جعلناه اءجاجا فلو لا تشكرون (۷۰)
اءفرايتم النار التى تورون (۷۱)
ءاءنتم اءنشأ تم شجرتها اءم نحن المنشون (۷۲)
نحن جعلناها تذكرة و متاعا للمقوين (۷۳)
فسبح باسم ربك العظيم (۷۴)

ترجمه :

۶۸ – آيا به آبى كه مى نوشيد انديشيده ايد؟
۶۹ – آيـا شـمـا آن را از ابـر نـازل مـى كـنـيـد؟ يـا مـا نازل مى كنيم ؟
۷۰ – هـرگـاه بـخـواهـيـم اين آب گوارا را، تلخ و شور قرار مى دهيم ، پس چرا شكر نمى كنيد؟،
۷۱ – آيا درباره آتشى كه مى افروزيد فكر كرده ايد؟
۷۲ – آيا شما درخت آن را آفريده ايد؟ يا ما آفريده ايم ؟
۷۳ – ما آن را وسيله يادآورى (براى همگان ) و وسيله زندگى براى مسافران قرار داده ايم .
۷۴ – حـال كـه چـنـيـن اسـت بـه نـام پـروردگـار بـزرگـت تـسـبيح كن (و او را پاك و منزه بشمارر).
تفسير:
اين آب و آتش از كيست ؟
در اين آيات اشاره به ششمين و هفتمين دليل معاد، در اين بخش از آيات سوره واقعه مى كند كه بيانگر قدرت خداوند بر همه چيز و بر احياى مردگان است .
نـخـسـت مـى فـرمـايد: (آيا به آبى كه مى نوشيد انديشيده ايد؟ (اءفراءيتم الماء الذى تشربون ).
(آيـا شما آنرا از ابر نازل مى كنيد؟ يا ما نازل مى كنيم )؟ (ءاءنتم انزلتموه من المزن ام نحن المنزلون ).
(مـزن ) (بـر وزن حـزن ) آنـگـونه كه (راغب ) در (مفردات ) مى گويد: به معنى (ابرهاى روشن ) است ، و بعضى آنرا به (ابرهاى باران زا) تفسير كرده اند.
ايـن آيـات وجدان انسانها را در برابر يك سلسله سؤ الها قرار مى دهد و از آنها اقرار مى گـيرد، و در واقع مى گويد: آيا درباره اين آبى كه مايه حيات شما است و پيوسته آنرا مى نوشيد هرگز فكر كرده ايد؟
چـه كـسى به آفتاب فرمان مى دهد بر صفحه اقيانوسها بتابد، و از ميان آبهاى شور و تـلخ تـنـهـا ذرات آب خالص و شيرين و پاك از هر گونه آلودگى را جدا ساخته ، و به صورت بخار به آسمان بفرستد؟
چـه كـسـى به اين بخارات دستور مى دهد دست به دست هم دهند و فشرده شوند، و قطعات ابرهاى باران زا را تشكيل دهند؟
چـه كـسـى دسـتـور حـركـت به بادها و جابجا كردن قطعات ابرها و فرستادن آنها را بر فراز زمينهاى خشك و مرده مى دهد؟
چـه كـسـى بـه طـبقات بالاى هوا اين خاصيت را بخشيده كه به هنگام سرد شدن توانائى جـذب بـخار را از دست دهد، و در نتيجه بخارات موجود به صورت قطرات باران ، نرم و ملايم ، آهسته و پى درپى ، بر زمينها فرود آيند؟
اگـر يـكسال خورشيد اعتصاب كند، بادها از حركت بايستند، قطعات بالاى جو بخارات را مـصـرانـه در خـود نـگـهـدارنـد، و آسـمـان بـر زمـيـن بـخـيـل گـردد، آنـچـنـان كـه زرع و نـخـيـل لب تـر نـكنند، همه شما از تشنگى هلاك مى شويد، و حيوانات و باغها و زراعتهاى شما مى خشكد.
كـسـى كـه ايـن قـدرت را دارد كـه بـا وسـايـلى اينچنين ساده آنچنان بركاتى براى شما فـراهـم سـازد، آيا قادر بر احياى مردگان نيست ؟ اين خود يكنوع احياى مردگان است احياى زمـيـنـهـاى مـرده كـه ، هـم نـشـانـه تـوحـيـد و عـظـمـت خـدا اسـت و هـم دليل بر رستاخيز و معاد.
و اگر مى بينيم در آيات فوق فقط روى آب نوشيدنى تكيه شده و از تاءثير آن در مورد حـيات حيوانات و گياهان سخنى به ميان نيامده به خاطر اهميت فوق العاده آب براى حيات خـود انـسـان اسـت ، بـعـلاوه در آيات قبل اشاره اى به مساءله زراعت شده بود و نيازى به تكرار نبود.
جـالب ايـنـكـه اهـمـيـت آب و نـقـش آن در زنـدگى بشر نه تنها با گذشت زمان و پيشرفت صـنـايـع و عـلم و دانش انسان كم نمى شود، بلكه بر عكس ، انسان صنعتى نياز بيشترى به آب دارد، لذا بسيارى از مؤ سسات عظيم صنعتى فقط در كنار رودخانه هاى عظيم قدرت فعاليت دارند.
سرانجام در آيه بعد براى تكميل همين بحث مى افزايد: (اگر بخواهيم
ايـن آب گـوارا و شـيـريـن را بـه صـورت تلخ و شور قرار مى دهيم ) (لو نشاء جعلناه اجاجا).
(پس چرا شكر اين نعمت بزرگ را بجا نمى آوريد)؟ (فلو لا تشكرون ).
آرى اگـر خـدا مى خواست به املاح محلول در آب نيز اجازه مى داد كه همراه ذرات آب تبخير شـونـد، و دوش بـه دوش آنـهـا بـه آسـمـان صـعـود كـنـنـد، و ابـرهـائى شـور و تـلخ تـشـكـيـل داده ، قطره هاى بارانى درست همانند آب دريا شور و تلخ فروريزند! اما او به قـدرت كامله اش اين اجازه را به املاح نداد، نه تنها املاح در آب ، بلكه ميكربهاى موذى و مضر و مزاحم نيز اجازه ندارند همراه بخارات آب به آسمان صعود كنند، و دانه هاى باران را آلوده سـازنـد بـه هـمـيـن دليـل قـطـرات بـاران هـرگـاه هـوا آلوده نـباشد خالصترين ، پاكترين ، و گواراترين آبها است .
(اجـاج ) از مـاده (اج ) (بـر وزن حـج ) در اصـل از (اجـيـج ) آتش يعنى برافروختگى و سوزندگى آن گرفته شده است ، و به آبهائى كه به خاطر شورى يا تلخى و حرارت دهان را مى سوزاند اجاج مى گويند.
اين سخن را با حديثى از پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله ) پايان مى دهيم در اين حديث مى خوانيم : ان النبى كان اذا شرب الماء قال الحمد لله الذى سقانا عذبا فراتا برحمته و لم يـجـعـله مـلحـا اجاجا بذنوبنا!: (هنگامى كه حضرت آب مى نوشيد مى فرمود: (حمد بـراى خـداونـدى كه به رحمتش ما را از آب شيرين و گوارا سيراب كرد، و آنرا به خاطر گناهانمان شور و تلخ قرار نداد)!.
سرانجام به هفتمين و آخرين دليل معاد در اين سلسله آيات مى رسيم و آن
آفـريـنـش آتـش است ، آتشى كه از مهمترين ابزار زندگى بشر، و مؤ ثرترين وسيله در تـمـام صـنـايـع اسـت ، مـى فـرمـايـد: (آيـا هيچ درباره آتشى كه مى افروزيد انديشيده ايد)؟ (اءفراءيتم النار التى تورون ).
(آيـا شما درخت آن را آفريده ايد يا ما آفريده ايم )؟ (ءاءنتم اءنشاتم شجرتها ام نحن المنشئون ).
(تـورون ) از مـاده (ورى ) (بـر وزن نفى ) به معنى مستور ساختن است و به آتشى كه در وسائل آتش افروزى نهفته است و آنرا از طريق جرقه زدن بيرون مى آورند (ورى ) و (ايراء) مى گويند.
تـوضـيح اينكه : براى افروختن آتش و ايجاد جرقه نخستين كه امروز از كبريت و فندك و مـانـند آن استفاده مى كنند در گذشته گاه از آهن و سنگ چخماق بهره مى گرفتند، و آنها را بـه يـكـديگر مى زدند و جرقه ظاهر مى شد، اما اعراب حجاز از دو نوع درخت مخصوص كه در بيابانها مى روئيد و بنام (مرخ ) و (عفار) ناميده مى شد به عنوان دو چوب آتش زنـه اسـتـفـاده مـى كردند، اولى را زير قرار مى دادند و دومى را روى آن مى زدند، و مانند سنگ و چخماق جرقه از آن توليد مى شد.
غـالب مـفـسـران آيات فوق را به همين معنى تفسير كرده اند كه خداوند مى خواهد از آتشى كـه در چـوب ايـنـگـونـه درخـتـان نـهـفـته شده و از آن به عنوان آتش زنه استفاده مى شود استدلال بر نهايت قدرت خود كند، كه در (شجر اخضر) (درخت سبز) آتش و نار آفريده است ، در حالى كه جان درخت در آب است ، آب كجا و آتش كجا؟!
آن كـس كـه چـنين توانائى دارد كه اين آب و آتش را در كنار هم بلكه در درون هم نگهدارى كند چگونه نمى تواند مردگان را لباس ‍ حيات بپوشاند
و در رستاخيز زنده كند؟
شـبـيـه هـمـيـن دليـل بـراى مـعـاد در آيـات آخـر سـوره (يـس ) نـيـز آمـده اسـت ، الذى جـعـل لكـم مـن الشـجـر الاخـضر نارا فاذا انتم منه توقدون (همان كسى كه براى شما از درخت سبز آتش آفريد و شما به وسيله آن آتش مى افروزيد) (يس ۸۰).
ولى هـمـانگونه كه در تفسير آيه فوق مشروحا بيان كرديم اين تعبير قرآنى مى تواند اشاره به دليل لطيفترى كه همان رستاخيز انرژيهاست بوده باشد، و به تعبير ديگر در ايـنجا سخن تنها از (آتش زنه ) نيست ، بلكه سخن از خود آتش گير يعنى چوب و هيزم كه به هنگام سوختن آنهمه حرارت و انرژى را آزاد مى كند، نيز هست .
تـوضـيح اينكه : از نظر علمى ثابت شده آتشى كه امروز به هنگام سوختن چوبها مشاهده مـى كـنـيـم هـمـان حـرارتى است كه درختان طى ساليان دراز از آفتاب گرفته ، و در خود ذخـيـره كـرده انـد، مـا فـكـر مـى كـنـيـم تـابـش پـنـجـاه سـال نـور آفـتـاب بـر بـدنـه درخـت از مـيـان رفـتـه ، غافل از اينكه تمام آن حرارت در درخت ذخيره شده ، و به هنگامى كه جرقه آتش به چوبه اى خشك مى رسد و شروع به سوختن مى كند آن حرارت و نور و انرژى را پس مى دهند.
يـعـنـى در ايـنـجا رستاخيز و معادى برپا مى شود، و انرژيها مرده از نو زنده مى شوند و جان مى گيرند، و به ما مى گويند: خدائى كه رستاخيز ما را فراهم ساخت قدرت دارد كه رستاخيز شما انسانها را نيز فراهم سازد!
(بـراى تـوضـيـح بـيـشـتر در اين زمينه به بحث مشروحى كه در جلد ۱۸ صفحه ۴۶۱ تا ۴۶۷ بيان كرده ايم مراجعه كنيد).
جـمـله (تـورون ) كـه به معنى آتش افروختن است گرچه معمولا در اينجا به استفاده از (آتش زنه ) تفسير شده ، ولى هيچ مانعى ندارد كه آتشگيره (هيزم )
را نيز شامل مى شود، زيرا به هر حال آتشى است پنهان كه آشكار مى گردد.
البـتـه ايـن دو مـعـنـى با هم منافات ندارد، معنى اول را عموم مردم مى فهمند و معنى دوم كه معنى دقيقترى است با گذشت زمان و پيشرفت علم و دانش آشكار گشته .
در آيـه بـعد براى تاءكيد بحثهاى فوق مى افزايد: (ما اين آتشى را كه از اين درختان خارج مى شود وسيله يادآورى براى همگان و نيز وسيله زندگى براى مسافران قرار داده ايم ) (نحن جعلناها تذكرة و متاعا للمقوين ).
بازگشت آتش از درون درختان سبز از يك سو يادآور بازگشت روح به بدنهاى بيجان در رسـتـاخـيـز است ، و از سوى ديگر اين آتش تذكرى است نسبت به آتش دوزخ ، چرا كه طبق حـديـثى پيغمبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله ) فرمود: ناركم هذه التى توقدون جزء من سبعين جزءا من نار جهنم (اين آتشى كه برمى افروزيد يك جزء از هفتاد جزء آتش دوزخ است )!.
و امـا تـعـبـيـر بـه (متاعا للمقوين ) اشاره كوتاه و پرمعنى به فوائد دنيوى اين آتش اسـت ، زيـرا در مـعنى (مقوين ) دو تفسير آمده ، نخست اينكه : از ماده (قواء) (بر وزن كتاب ) به معنى بيابان خشك و خالى است ، بنابراين (مقوين ) به كسانى مى گويند كـه در بـيـابـانـهـا گام مى نهند، و از آنجا كه افراد باديه نشين غالبا فقيرند گاه اين تعبير در معنى (فقير) نيز به كار رفته است .
تـفـسـيـر دوم ايـنـكـه : از ماده (قوت ) و به معنى (نيرومندان ) است ، بنابراين واژه مزبور از لغاتى است كه در دو معنى متضاد به كار مى رود.
درسـت اسـت كـه آتـش و درخـتان (آتش زنه ) و (آتشگيره ) مورد استفاده همگان است ، ولى چـون مـسـافـران بـراى دفـع سرما و طبخ غذا مخصوصا در سفرهاى قديم به وسيله قافله ها بيش از همه محتاج به آن بودند روى آن تكيه شده است .
اسـتـفـاده (اقـويـاء) از آتـش نـيـز بـه خـاطـر گـسـتـردگـى زنـدگى آنها روشن است ، مـخـصـوصـا اگـر ايـن بـحث را گسترش به جهان امروز دهيم كه چگونه حرارت ناشى از انـواع آتـشـهـا دنـياى صنعتى را به حركت در مى آورد، و چرخهاى عظيم كارخانجات را به گـردش ‍ وامـى دارد كـه اگـر ايـن شـعـله عـظيم (كه همه از درختان است ، حتى آتشى كه از زغـال سـنـگ و يـا مـواد نـفـتـى گـرفـته مى شود آن هم نيز بلاواسطه يا بالواسطه به گياهان باز مى گردد) روزى خاموش شود نه تنها چراغ تمدن كه چراغ زندگى انسانها نيز خاموش خواهد گشت .
بـدون شـك آتش يكى از مهمترين اكتشافات بشر است در حالى كه تمام نقش ايجاد در آنرا آفـريـنـش بـر عـهـده گـرفته ، و نقش انسان در آن بسيار ناچيز و بى ارزش است ، و نيز بدون شك از زمانى كه آتش كشف شد بشريت در مرحله تازه اى از تمدن خود گام نهاد.
آرى قـرآن مـجـيـد در هـمـيـن يك جمله كوتاه به تمام اين حقايق به صورت سربسته اشاره كرده است .
ايـن نـكـتـه نـيـز قـابـل تـوجـه اسـت كـه در آيـه فـوق نخست فايده معنوى آتش كه تذكر رستاخيز است مطرح شده ، و بعد فايده دنيوى آن ، چرا كه اولى اهميت بيشترى دارد بلكه اصل و اساس را تشكيل مى دهد.
در مـورد ذكـر ايـن نـعمتهاى سه گانه (دانه هاى غذائى – آب – آتش ) ترتيبى رعايت شده كه يك ترتيب كاملا طبيعى است ، انسان نخست به سراغ دانه هاى غذائى مى رود، بعد آنها را با آب مى آميزد، و سپس آنرا با آتش طبخ و آماده براى تغذيه مى كند!
در آخـريـن آيـه مـورد بـحـث بـه عـنـوان نـتـيـجـه گـيـرى مـى فـرمـايـد: (حـال كـه چـنـيـن است به نام پروردگار بزرگت تسبيح كن و او را پاك و منزه بشمر) (فسبح باسم ربك العظيم ).
آرى خداوندى كه اينهمه نعمت را آفريده ، و هر كدام يادآور توحيد و معاد و قدرت و عظمت او است شايسته تسبيح و تنزيه از هر گونه عيب و نقص است .
او هم (رب ) است و پروردگار، و هم (عظيم ) است و قادر و مقتدر گرچه مخاطب در اين جمله پيامبر (صلى الله عليه و آله ) است ولى ناگفته پيدا است كه منظور همه انسانها مى باشد.
نكته :
در ايـنـجـا لازم اسـت به چند حديث پرمعنى در ارتباط با آيات فوق از پيامبر (صلى الله عليه و آله ) و امير مؤ منان على (عليه السلام ) اشاره كنيم :
۱ – در تفسير (روح المعانى ) در حديثى از على (عليه السلام ) مى خوانيم : (شبى از شـبـهـا حـضـرت به هنگام نماز و خواندن سوره واقعه وقتى به آيه اءفراءيتم ما تمنون اءاءنـتـم تـخـلقـونـه ام نـحـن الخـالقـون رسـيـد، سـه بـار عـرض كـرد: بـل انـت يـا رب : (بـلكـه تـو خالق انسان هستى اى پروردگار) و هنگامى كه به آيه اءاءنـتـم تـزرعـونـه ام نـحـن الزارعـون رسـيـد بـاز سـه مـرتـبـه عـرض كـرد: بل انت يا رب (بلكه زارع حقيقى توئى اى پروردگار) و هنگامى كه به آيه اءاءنتم انـزلتـمـوه مـن المـزن ام نـحـن المـنـزلون رسـيـد بـاز سـه مـرتـبـه عـرض كـرد: بل انت يا رب : (توئى كه باران
را از ابرها فرومى فرستى اى پروردگار) سپس آيه اءاءنتم انشاءتم شجرتها ام نحن المـنـشـئون را تـلاوت فـرمـود، و سـه بـار عـرض كـرد: بل انت يا رب : (توئى كه درختان آتش زا را آفريده اى پروردگار).
از ايـن حـديـث اسـتـفـاده مـى شـود كـه مناسب است انسان در برابر جمله هائى كه به عنوان استفهام تقريرى در قرآن مجيد آمده است پاسخ مساعد دهد گوئى خدا با او سخن مى گويد سـپـس حـقيقت آنرا در روح و جان خود زنده كند و تنها به تلاوت بى روح و فاقد انديشه قناعت نكند.
۲ – در حديث ديگرى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله ) آمده است كه فرمود: لا تـمـنعوا عباد الله فضل الماء و لا كلاء و لا نارا فان الله تعالى جعلها متاعا للمقوين و قوة للمستضعفين : (هرگز بندگان خدا را از آب اضافى كه در اختيار داريد منع نكنيد، و نـه از مـرتـع اضافى ، و نه از آتش ، چرا كه خداوند اينها را وسيله زندگى مسافران و مايه قوت نيازمندان قرار داده است ).
۳ – در حـديـث ديـگـرى مـى خـوانـيـم : (هـنـگـامـى كـه آيـه فـسـبـح بـاسـم ربـك العـظـيم نـازل شـد پـيـغـمـبر اكرم (صلى الله عليه و آله ) فرمود: اجعلوها فى ركوعكم آنرا ذكر ركوع خود قرار دهيد) (در ركوع خود بگوئيد سبحان ربى العظيم و بحمده ).
آيه و ترجمه

فلا اءقسم بمواقع النجوم (۷۵)
و إ نه لقسم لو تعلمون عظيم (۷۶)
إ نه لقرءان كريم (۷۷)
فى كتاب مكنون (۷۸)
لا يمسه إ لا المطهرون (۷۹)
تنزيل من رب العالمين (۸۰)
اءفبهذا الحديث اءنتم مدهنون (۸۱)
و تجعلون رزقكم اءنكم تكذبون (۸۲)

ترجمه :

۷۵ – سوگند به جايگاه ستارگان ، و محل طلوع و غروب آنها.
۷۶ – و اين سوگندى است بسيار بزرگ اگر بدانيد!
۷۷ – كه آن قرآن كريمى است
۷۸ – كه در كتاب محفوظ جاى دارد.
۷۹ – و جز پاكان نمى توانند آن را مس كنند.
۸۰ – ايـن چـيـزى اسـت كـه از سـوى پـروردگـار عـالمـيـان نازل شده .
۸۱ – آيا اين سخن را (اين قرآن را با اوصافى كه گفته شد) سست و كوچك مى شمريد؟
۸۲ – و به جاى شكر روزيهائى كه به شما داده شده آن را تكذيب مى كنيد؟
تفسير:
تنها پاكان به حريم قرآن راه مى يابند
در تـعـقـيـب بـحـثـهـاى فـراوانـى كـه در آيـات قـبـل بـا ذكـر هـفـت دليـل دربـاره مـعـاد آمـد در ايـن آيـات سخن از اهميت قرآن مجيد است ، چرا كه مساءله نبوت و نـزول قـرآن بـعـد از مـسـاءله مـبـداء و مـعـاد مـهـمـتـريـن اركـان اعـتـقـادى را تـشـكـيـل مـى دهـد، بـعـلاوه قـرآن مـجـيـد در زمـيـنـه دو اصـل تـوحـيـد و مـعـاد بـحـثـهـاى عـمـيـقـى دارد، و تـحـكـيـم پـايـه هـاى آن تـحـكـيـم اين دو اصل محسوب مى شود.
نـخـسـت بـا يـك سـوگـنـد عـظيم سخن را شروع كرده ، مى فرمايد: (سوگند به جايگاه ستارگان و محل طلوع و غروب آنها)! (فلا اقسم بمواقع النجوم ).
بـسـيـارى از مـفـسـران را عقيده بر اين است كه (لا) در اينجا به معنى نفى نيست ، بلكه زائده ، و براى تاءكيد است ، چنانكه در آيات ديگر قرآن همين تعبير در مورد سوگند به روز قيامت ، و نفس لوامه ، و پروردگار مشرقها و مغربها، و شفق ، و مانند آن آمده است .
در حـالى كه بعضى ديگر (لا) را در اينجا به معنى نفى و اشاره به اين مى دادند كه مـطـلب مـورد قـسـم از آن پـراهـمـيت تر است كه به آن سوگند ياد شود، همانگونه كه در تعبيرات روزمره نيز گاه مى گوئيم : (ما به فلان موضوع قسم نمى خوريم ).
ولى تـفـسـيـر اول مـنـاسبتر به نظر مى رسد، چرا كه در قرآن به ذات پاك خدا صريحا سوگند ياد شده ، مگر ستارگان از آن برترند كه به آنها قسم ياد شود؟!
مفسران در مورد (مواقع النجوم ) تفسيرهاى متعددى ذكر كرده اند:
نخست همان كه در بالا گفتيم يعنى جايگاه ستارگان و مدارات و مسير آنها.
ديگر اينكه منظور محل طلوع و غروب آنها است .
و ديگر اينكه منظور سقوط ستارگان در آستانه رستاخيز و قيامت است .
بعضى نيز آنرا تنها به معنى غروب ستارگان تفسير كرده اند.
بـعـضـى هـم بـه پـيـروى پـاره اى از روايـات آنـرا اشـاره بـه نـزول قـسـمـتـهـاى مـخـتلف قرآن در فواصل زمانى متفاوت مى دادند (زيرا (نجوم ) جمع (نجم ) در مورد كارهاى تدريجى به كار مى رود).
گـرچـه مـنـافـاتـى بـيـن ايـن معانى نيست ، و ممكن است همه در آيه فوق جمع باشد، ولى تـفـسـيـر اول از هـمـه مـنـاسـبـتـر بـه نـظـر مـى رسـد، چـرا كـه بـه هـنـگـام نزول اين آيات غالب مردم اهميت اين سوگند را نمى دانستند امروز براى ما روشن شده است كه ستارگان آسمان هر كدام جايگاه مشخصى دارد، و مسير و مدار آنها كه طبق قانون جاذبه و دافـعـه تـعـيـيـن مـى شـود بـسـيار دقيق و حساب شده است . و سرعت سير آنها هر كدام با برنامه معينى انجام مى پذيرد.
ايـن مـسـاءله گـرچـه در كـرات دوردست دقيقا قابل محاسبه نيست ، اما در منظومه شمسى كه خـانـواده سـتـارگـان نزديك به ما را تشكيل مى دهد دقيقا مورد بررسى قرار گرفته ، و نظام مدارات آنها به قدرى دقيق و حساب شده است كه انسان را به شگفتى وامى دارد.
هـنـگامى كه به اين نكته توجه كنيم كه طبق گواهى دانشمندان تنها در كهكشان ما حدود يك هـزار مـيـليـون سـتـاره وجود دارد! و در جهان كهكشانهاى زيادى موجود است كه هر كدام مسير خاصى دارند، به اهميت اين سوگند قرآن آشناتر مى شويم .
در كتاب (الله و العلم الحديث ) مى خوانيم :
(دانـشمندان فلكى معتقدند اين ستارگانى كه از ميلياردها متجاوزند كه قسمتى از آنها را با چشم غير مسلح مى توان ديد، و قسمت (بسيار بيشترى )
را جـز بـا تـلسـكـوبـهـا نـمـى تـوان ديـد. بـلكـه قـسـمـتـى از آنـهـا بـا تـلسـكـوب هـم قابل مشاهده نيست فقط با وسائل خاصى مى توان از آنها عكسبردارى كرد همه اينها در مدار مـخـصـوص خـود شـناورند و هيچ احتمال اين را ندارد كه يكى از آنها در حوزه جاذبه ستاره ديـگـرى قـرار گـيـرد، يا با يكديگر تصادف كنند، و در واقع چنين تصادفى همانند اين اسـت كـه فـرض كـنـيـم يـك كـشتى اقيانوس پيما در درياى مديترانه با كشتى ديگرى در اقـيـانـوس كـبـيـر تـصـادف كـند در حالى كه هر دو كشتى به يكسو و با سرعت واحدى در حركتند و چنين احتمالى اگر محال نباشد لااقل بعيد است )!.
بـا تـوجـه بـه ايـن اكـتـشـافـات علمى از وضع ستارگان اهميت سوگند بالا روشنتر مى گردد.
و بـه هـمـيـن دليـل در آيـه بـعـد مـى افـزايـد: (و اين سوگندى است بسيار بزرگ اگر بدانيد) (و انه لقسم لو تعلمون عظيم ).
تعبير به (لو تعلمون ) (اگر بدانيد) به خوبى گواهى مى دهد كه علم و دانش بشر در آن زمـان ايـن حـقـيـقـت را بـه طـور كـامـل درك نـكرده بود، و اين خود يك اعجاز علمى قرآن مـحـسوب مى شود كه در عصرى كه شايد هنوز عده اى مى پنداشتند ستارگان ميخهاى نقره اى هـسـتند كه بر سقف آسمان كوبيده شده اند! يك چنين بيانى ، آنهم در محيطى كه به حق مـحـيـط جـهـل و نـادانـى مـحـسـوب مـى شـد از يـك انـسـان عـادى محال است صادر شود.
اكنون ببينيم اين قسم عظيم براى چه منظورى ذكر شده ؟ آيه بعد پرده
از روى آن برداشته ، مى گويد: (آنچه محمد (صلى الله عليه و آله ) آورده قرآن كريم است ) (انه لقرآن كريم ).
و بـه اين ترتيب به مشركان لجوج كه پيوسته اصرار داشتند اين آيات نوعى از كهانت اسـت ، و يـا العـيـاذ بالله سخنانى است جنون آميز، يا همچون اشعار شاعران ، يا از سوى شـياطين است ، پاسخ مى گويد كه اين وحى آسمانى است و سخنى است كه آثار و عظمت و اصـالت از آن ظـاهـر و نـمـايـان اسـت ، و مـحـتـواى آن حـاكـى از مـبـداء نزول آن مى باشد و آنچنان اين موضوع عيان است كه حاجت به بيان نيست .
تـوصـيف (قرآن ) به (كريم ) (با توجه به اينكه (كرم ) در مورد خداوند به مـعـنـى احـسـان و انـعـام ، و در مـورد انـسـانـهـا بـه مـعـنـى دارا بـودن اخـلاق و افـعـال سـتـوده ، و بـه طـور كلى اشاره به محاسن بزرگ است نيز اشاره به زيبائيهاى ظاهرى قرآن از نظر فصاحت و بلاغت الفاظ و جمله ها و هم اشاره به محتواى جالب آن است ، چـرا كـه از سـوى خـدائى نـازل شـده كـه مـبـداء و مـنـشـا هـر كمال و جمال و خوبى و زيبائى است .
آرى هم گوينده قرآن كريم است ، و هم خود قرآن ، و هم آورنده آن ، و هم اهداف قرآن كريم است .
سـپـس بـه تـوصـيـف دوم ايـن كـتـاب آسـمانى پرداخته ، مى افزايد: (اين آيات در كتاب مستورى جاى دارد) (فى كتاب مكنون ).
در هـمـان (لوح مـحـفـوظ) (در عـلم خـدا) كـه از هـر گـونـه خـطـا و تـغـيـيـر و تـبـديـل مـحـفـوظ است . بديهى است كتابى كه از چنان مبداءى سرچشمه مى گيرد و نسخه اصلى آن در آنجا است از هرگونه دگرگونى و خطا و اشتباه مصون است .
و در سـومـيـن تـوصـيـف مـى فرمايد: (اين كتاب را جز پاكان نمى توانند مس كنند)! (لا يمسه الا المطهرون ).
بـسيارى از مفسران به پيروى از رواياتى كه از امامان معصوم (عليهم السلام ) وارد شده ايـن آيـه را بـه عـدم جـواز مـس كـتـابـت قـرآن بـدون غسل و وضو تفسير كرده اند.
در حالى كه گروه ديگرى آنرا اشاره به فرشتگان مطهرى مى دادند كه از قرآن آگاهى دارنـد، يـا واسـطـه وحـى بـر قـلب پـيـامـبـر (صـلى الله عـليـه و آله ) بـوده انـد، نقطه مـقـابـل مـشـركـان كـه مـى گـفـتـنـد: ايـن كـلمـات را شـيـاطـيـن بـر او نازل كرده اند!
بـعـضـى نيز آنرا اشاره به اين معنى مى دادند كه حقايق و مفاهيم عالى قرآن را جز پاكان درك نـمـى كـنند، همانگونه كه در آيه ۲ سوره بقره مى خوانيم : ذلك الكتاب لا ريب فيه هدى للمتقين : (اين كتاب شكى در آن نيست ، و مايه هدايت پرهيزكاران است ) و به تعبير ديـگـر حـداقـل پـاكـى كـه روح حـقـيـقـت جـوئى اسـت بـراى درك حداقل مفاهيم آن لازم است ، و هر قدر پاكى و قداست بيشتر شود درك انسان از مفاهيم قرآن و محتواى آن افزون خواهد شد.
ولى هـيـچ مـنـافـاتـى در مـيان اين سه تفسير وجود ندارد و ممكن است همه در مفهوم آيه جمع باشد.
در چـهـارمـيـن و آخـرين توصيف از قرآن مجيد مى فرمايد: (اين قرآن از سوى پروردگار عالميان نازل شده است ) (تنزيل من رب العالمين ).
خـدائى كـه مـالك و مـربـى تمام جهانيان است اين قرآن را براى ترتيب انسانها بر قلب پـاك پيامبرش نازل كرده است ، و همانگونه كه در جهان تكوين مالك و مربى او است ، در جهان تشريع نيز هر چه هست از ناحيه او مى باشد.
سـپـس مـى افـزايـد: (آيـا ايـن قـرآن را بـا اين اوصافى كه گفته شد سست و كوچك مى شمريد)؟! سهل است آنرا انكار و تكذيب مى كنيد؟! (افبهذا الحديث انتم مدهنون ).
در حالى كه نشانه هاى صدق و حقانيت از آن به خوبى آشكار است و بايد كلام خدا را با نهايت جديت پذيرفت و به عنوان يك واقعيت بزرگ با آن روبرو شد.
(هـذا الحـديـث ) (ايـن سـخـن ) اشـاره بـه قـرآن اسـت و (مـدهـنـون ) در اصـل از مـاده (دهـن ) بـه مـعـنى روغن است ، و از آنجا كه براى نرم كردن پوست تن يا اشـيـاء ديـگـر آنـرا روغن مالى مى كنند كلمه (ادهان ) به معنى مدارا و ملايمت و گاه به مـعنى سستى و عدم برخورد جدى آمده است ، و نيز از آنجا كه افراد منافق و دروغگو غالبا زبـانـهـاى نرم و ملايمى دارند اين واژه احيانا به معنى تكذيب و انكار نيز به كار رفته اسـت ، و هـر دو معنى در آيه فوق محتمل است ، اصولا انسان چيزى را كه باور دارد جدى مى گيرد اگر آنرا جدى نگرفت دليل بر اين است كه باور ندارد.
در آخـريـن آيـه مـورد بـحث مى فرمايد: (شما به جاى اينكه در برابر روزيهاى خداداد، مـخـصوصا نعمت بزرگ قرآن شكر بجا آوريد آنرا تكذيب مى كنيد)؟ (و تجعلون رزقكم انكم تكذبون ).
بـعـضـى گـفـتـه انـد: مـنـظور اين است كه بهره شما از قرآن تنها تكذيب است ، و يا شما تكذيب را وسيله رزق و معاش خود قرار داده ايد.
ولى تـفسير اول از دو تفسير اخير با آيات پيشين متناسبتر به نظر مى رسد، و با شاءن نزولى كه براى اين آيه ذكر شد نيز هماهنگتر است ، چرا كه بسيارى از مفسران از (ابن عـبـاس ) نـقـل كـرده انـد كـه در يـكـى از سـفـرها همراهان پيامبر (صلى الله عليه و آله ) گـرفـتـار تـشـنـگـى شـديـدى شـدنـد، پـيامبر (صلى الله عليه و آله ) دعا كرد بارانى نازل شد و همه سيراب شدند، ولى در اين ميان حضرت (صلى الله عليه و آله ) شنيد كه مـردى مـى گـويـد: بـه بـركـت طـلوع فـلان سـتـاره بـاران نـازل گـرديـد! (در عـصـر جـاهـليـت عـربها معتقد به (انواء) بودند و منظورشان از آن ستارگانى بود كه در فواصل مختلفى در آسمان ظاهر مى شدند، و عرب جاهلى عقيده داشت هـمـراه ظـهـور هـر يـك از ايـن ستارگان بارانى مى بارد، و لذا تعبير مى كردند (مطرنا بـنـوء فـلان ) (ايـن بـاران از بـركـت طـلوع فلان ستاره است )! و اين يكى از مظاهر شرك و بت پرستى و ستاره پرستى بود).
قابل توجه اينكه در بعضى از روايات نقل شده كه پيامبر (صلى الله عليه و آله ) كمتر آيات را تفسير مى كرد ولى از جمله مواردى كه آنرا تفسير نمود همين آيه بود كه فرمود: (مـنـظـور از تجعلون رزقكم انكم تكذبون اين است كه بجاى شكر روزيهايتان ، تكذيب مى كنيد).
نكته ها:
۱ – ويژگيهاى قرآن مجيد
از چـهـار تـوصـيفى كه در آيات فوق درباره قرآن ذكر شده چنين مى توان نتيجه گرفت كه عظمت قرآن از يكسو به خاطر عظمت محتواى آن ، و از سوى ديگر عمق معانى ، و از سوى سـوم قـداسـتـى اسـت كـه جـز پاكان و نيكان به آن راه نمى يابند، و از سوى چهارم جنبه تـربـيـتـى فـوق العـاده اى دارد چـرا كـه از سـوى رب العـالمـيـن نـازل شـده اسـت ، و هـر يـك از ايـن چـهـار مـوضـوع نـيـاز بـه بـحـثهاى مفصلى دارد كه در ذيل آيات مناسب بيان كرده ايم . ۲
– قرآن و طهارت
در آيـات فـوق خـوانـديـم كه قرآن را جز پاكان مس نمى كنند، و گفتيم اين آيه هم به مس ظاهرى تفسير شده هم معنوى و تضادى با هم ندارند، و در مفهوم كلى آيه جمعند.
در قـسـمـت اول در روايـات اهـل بيت از ابوالحسن امام على بن موسى الرضا (عليه السلام ) نـقـل شـده : المـصحف لا تمسه على غير طهر، و لا جنبا، و لا تمس خطه و لا تعلقه ، ان الله تـعـالى يـقـول : لا يـمـسـه الا المـطـهـرون : (قـرآن را بـدون وضـو مـس نـكـن ، و نـه در حـال جـنـابـت ، و دسـت بـر خـط آن در ايـن حـال مـگـذار، و آنـرا حمايل نكن ، چرا كه خداوند متعال فرموده : جز پاكان آنرا مس ‍ نمى كنند).
هـمـيـن مـعـنـى در حـديـث ديـگـرى از امـام بـاقـر (عـليـه السـلام ) بـا مـخـتـصـر تـفـاوتـى نقل شده است .
و در مـنـابـع اهـل سـنـت نـيـز آمـده اسـت از جـمـله از طـرق مـخـتـلف نقل شده كه پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) فرمود لايمس القرآن الاطاهر: (قرآن را جز افراد پاك نبايد مس كند).
و در مـورد مـس مـعـنـوى نـيز از ابن عباس از پيغمبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله ) نـقـل شـده كـه فـرمـود: (انـه لقـرآن كـريـم فـى كـتـاب مـكـنـون ) قـال : عـنـد الله فـى صـحـف مـطـهـره لايـمـسـه الاالمـطـهـرون قـال : المـقـربـون : (ايـن قرآن كريمى است كه در كتاب پنهان (لوح محفوظ) قرار دارد، فرمود نزد خداوند در صفحات پاكيزه اى است و جز پاكان آنرا مس نمى كند، فرمود يعنى مقربان )!.
ايـن مـطـلب از طـريق عقل نيز قابل استدلال است ، زيرا گرچه قرآن مجيد براى هدايت عموم است اما مى دانيم افراد زيادى بودند كه قرآن را از لبهاى مبارك پيامبر (صلى الله عليه و آله ) مـى شـنـيـدنـد و ايـن آب زلال حقيقت را در سرچشمه وحى مى ديدند اما چون آلوده به تعصب و عناد و لجاجت بودند كمترين بهره اى از آن نگرفتند، اما كسانى كه اندكى خود را پـاك كـردند و با روح حقيقت جوئى و تحقيق به سراغ آن آمدند هدايت يافتند بنابراين هر قـدر پـاكـى و تقواى انسان بيشتر شود به مفاهيم عميقتر و بيشترى از قرآن مجيد دست مى يـابد، به اين ترتيب آيه در هر دو بعد جسمى و روحانى صادق است ناگفته پيداست كه شخص ‍ پيامبر (صلى الله عليه و آله ) و ائمه معصومين و ملائكه مقربين روشنترين مصداق مقربانند و حقايق قرآن را از همه بهتر درك مى كنند.

آيه و ترجمه

فلولا إ ذا بلغت الحلقوم (۸۳)
و اءنتم حينئذ تنظرون (۸۴)
و نحن اءقرب إ ليه منكم ولكن لاتبصرون (۸۵)
فلولا إ ن كنتم غير مدينين (۸۶)
ترجعونها إ ن كنتم صادقين (۸۷)
ترجمه :
۸۳ – پـس چـرا هـنـگـامـى كـه جـان بـه گـلوگـاه مـى رسـد (توانائى بازگرداندن آن را نداريد)؟!
۸۴ – و شما در اين حال نظاره مى كنيد (و كارى از دستتان ساخته نيست ).
۸۵ – و ما به او نزديكتريم از شما ولى نمى بينيد.
۸۶ – اگر هرگز در برابر اعمالتان جزا داده نمى شويد،
۸۷ – پس او را بازگردانيد اگر راست مى گوئيد.
تفسير :
هنگامى كه جان به گلوگاه مى رسد
از لحـظـات حـسـاسـى كـه آدمى را سخت در فكر فرومى برد، لحظه احتضار و پايان عمر انسانها است ، در آن لحظه كه كار از كار گذشته ، و اطرافيان مايوس و نوميد به شخص مـحـتـضـر نـگـاه مـى كنند، و مى بينند همچون شمعى كه عمرش پايان گرفته آهسته آهسته خاموش مى شود، با زندگى وداع مى گويد، و هيچ
كارى از دست هيچكس ساخته نيست .
آرى ضـعـف و نـاتـوانـى كـامـل انـسـان ، در ايـن لحظات حساس آشكار مى شود، نه تنها در زمـانـهـاى گـذشـتـه كـه امـروز بـا تـمـام تـجـهـيـزات فـنـى و پـزشـكـى و حـضور تمام وسـائل درمـانى اين ضعف و زبونى به هنگام احتضار درست همانند گذشته مشهود و آشكار است .
قـرآن مـجيد در تكميل بحثهاى معاد و پاسخگوئى به منكران و مكذبان ، ترسيم گويائى از ايـن لحظه كرده مى گويد: (پس چرا هنگامى كه جان به گلوگاه مى رسد، توانائى بازگرداندن آنرا نداريد)؟! (فلو لا اذا بلغت الحلقوم ).
(و شـمـا در ايـن حـال نـظـاره مـى كـنـيـد و كـارى از دسـتـتان ساخته نيست ) (و انتم حينئذ تنظرون ).
مـخـاطـب در ايـنـجـا اطـرافـيـان مـحـتـضـرنـد، از يـكـسـو نـظـاره حـال او را مـى كـنـند، و از سوى ديگر ضعف و ناتوانى خود را مشاهده مى نمايند و از سوى سوم توانائى خدا را بر همه چيز و بودن مرگ و حيات در دست او، و نيز مى دادند خودشان هم چنين سرنوشتى را در پيش دارند.
سپس مى افزايد: (در حالى كه ما به او نزديكتريم از شما، و فرشتگان
مـا كـه آمـاده قـبض روح او هستند نيز نزديكتر از شما مى باشند ولى شما نمى بينيد) (و نحن اقرب اليه منكم و لكن لاتبصرون ).
مـا بـه خـوبـى مـى دانيم در باطن جان محتضر چه مى گذرد؟ و در عمق وجودش چه غوغائى برپا است ؟ و مائيم كه فرمان قبض روح او را در سرآمد معينى صادر كرده ايم ، ولى شما تـنـهـا ظـواهـر حـال او را مـى بـيـنـيـد، و از چـگـونـگـى انـتـقـال او از ايـن سرا به سراى ديگر، و طوفانهاى سختى كه در اين لحظه برپا است بيخبريد.
بـنـابـرايـن مـنـظـور از ايـن آيـه نـزديكى خداوند به شخص محتضر است ، هر چند بعضى احـتـمـال داده انـد كـه مـنـظـور نـزديـكـى فـرشـتـگـان قـبـض ارواح مى باشد، ولى تفسير اول با ظاهر آيه هماهنگتر است .
بـه هـر حـال نـه تـنـهـا در ايـن مـوقـع بـلكـه در هـمـه حال خداوند از همه كس به ما نزديكتر است حتى او نزديكتر از ما به ما است ، هر چند ما بر اثـر نـاآگـاهـى از او دوريـم ، ولى ظهور و بروز اين معنى در لحظه جان دادن از هر موقع واضحتر است .
سـپس براى تاءكيد بيشتر، و روشن ساختن همين حقيقت ، مى افزايد: (اگر شما هرگز در برابر اعمالتان جزا داده نمى شويد…) (فلو لا ان كنتم غير مدينين ).
(پس او را بازگردانيد اگر راست مى گوئيد) (ترجعونها ان كنتم صادقين ).
اين ضعف و ناتوانى شما دليلى است بر اينكه مالك مرگ و حيات ديگرى
است ، و پاداش و جزاء در دست او است ، و او است كه مى ميراند و زنده مى كند.
(مـديـنين ) جمع (مدين ) از ماده (دين ) به معنى جزا است ، و بعضى آنرا به معنى (مـربـوبـيـن ) تـفـسير كرده اند، يعنى اگر شما تحت ربوبيت ديگرى قرار نداريد و مـالك امـر خـويـش هـسـتـيـد او را بـازگـردانـيـد، ايـن خـود دليل بر اين است كه تحت حكومت ديگرى قرار داريد.
نكته ها:
۱ – لحظه ناتوانى جباران !
در حـقـيـقـت هدف از اين آيات بيان قدرت خداوند بر مساءله مرگ و حيات است تا از آن پلى بـه مساءله معاد زده شود، و انتخاب لحظه احتضار و مرگ در اينجا به خاطر ظهور ضعف و ناتوانى كامل انسان در اين هنگام است با تمام قدرتى كه براى خود فكر مى كند.
بد نيست در اينجا به حالات بعضى از جباران كه در اوج قدرت لحظه مرگشان فرارسيد توجه كنيم تا عمق معنى اين آيات روشنتر گردد.
(مـسـعـودى ) در (مـروج الذهـب ) در حـالات (مامون ) و جنگ او با سپاه روم داستانى آورده اسـت كـه خـلاصـه اش چـنـيـن اسـت : او هـنـگـامـى كه از ميدان جنگ باز ميگشت به چشمه (بـديـدون ) كـه در مـنـطـقـه (قـشـيره ) معروف است رسيد، و براى استراحت در آنجا فـرود آمـد، صـفـا و سـردى و درخـشـنـدگى آب چشمه ، او را در شگفتى فروبرد، و همچنين سـرسبزى و طراوت و خرمى آن منطقه ، دستور داد چوبهائى از درختان قطع كنند و همچون پلى روى چشمه بزنند، و سقفى از چوب و برگ درختان بالاى آن آماده سازند، او در آنجا اسـتـراحـت كـرد و آب از زيـر پـاى او رد مى شد، صافى آب به قدرى بود كه درهمى در درون آب
افـكـنـد از قـعر آب نقش روى آن خوانده مى شد!، ولى به قدرى سرد بود كه هيچكس نمى توانست دست خود را در آب فروبرد.
در ايـن هـنـگـام مـاهى نسبتا بزرگى به اندازه يك ذراع ظاهر گشت ، گوئى يكپارچه نقره بـودمـامـون گـفـت هر كس آنرا بگيرد، شمشيرى به او جايزه مى دهم ، بعضى از خدمتكاران پيشدستى كردند، و آنرا گرفتند، هنگامى كه نزديك مامون آوردند ماهى تكانى خورد و از دسـت خدمتكار او بيرون پريد، و مانند قطعه سنگى در آب افتاد و مختصر آبى برسينه و گـلو و شانه هاى مامون پاشيد، به طورى كه لباسش تر شد، خدمتكار بار ديگر پائين رفـت و مـاهـى را گـرفت و در مقابل مامون در دستمالى گذارد در حالى كه تكان مى خورد، مامون گفت : الان بايد آنرا سرخ و آماده كنيد.
امـا نـاگـهـان لرزه اى بـر انـدام او افـتـاد بـه طـورى كـه قـادر بر حركت نبود، او را با لحـافـهـاى مـتعدد پوشاندند اما باز مى لرزيد و فرياد مى كشيد: سرما، سرما! براى او آتش افروختند، باز فريادش از سرما بلند بود، ماهى را سرخ كرده براى او آوردند، اما او حـتـى قـادر نـبود از آن بچشد، هنگامى كه حالش سختتر شد از (بختيشوع ) و (ابن مـاسـويـه ) (كـه هـر دو از اطباء دربار مامون بودند) درخواست كمك كرد، در حالى كه در سـكـرات مرگ بود، بختيشوع يك دست او را گرفت و ابن ماسويه دست ديگرش را، ديدند نـبـض او كـامـلا از اعـتـدال خـارج شـده ، و خـبـر از فـنا و نابودى و از هم پاشيدگى نظام جـسـمـانـى او مـى دهـد، در ايـن حـال عـرق مخصوصى از بدن او تراوش مى كرد كه لزج و چـسـبنده مانند روغن بود! و اين دو طبيب در حال او فروماندند و اعتراف كردند كه چنين چيزى را در كـتـب طـبـى هـرگـز نـخـوانـده انـد، ولى هـر چـه هـسـت دليل بر نزديك شدن مرگ او است .
حال مامون سختتر شد، گفت مرا به نقطه بلندى ببريد كه مشرف
بـر لشـكـرم باشد تا وضع آنها را بررسى كنم ، و در اين هنگام شب فرارسيد، هنگامى كـه از آن نـقطه به خيمه ها و لشكر خود و آتشهاى بسيار زيادى كه برافروخته بودند نـگـاه كـرد گـفـت : يـا مـن لا يـزول مـلكـه ارحـم مـن قـد زال مـلكـه : (اى خدائى كه هرگز حكومتت زوال نمى پذيرد به كسى رحم كن كه حكومتش رو به زوال است ) بعد او را به بسترش آوردند و كسى را كنار او نشاندند كه شهادتين بـر زبـانـش بگذارد، و چون گوشش سنگين شده بود آن مرد صدايش را بلند كرد (ابن مـاسـويـه ) گـفـت : فرياد نزن به خدا سوگند او در اين لحظه فرقى بين خدا و مانى نمى گذارد!.
در ايـن هـنـگـام مـامـون چـشـمـش را بـاز كـرد و چنان حدقه ها از هم باز و سرخ شده بود كه سابقه نداشت ، مى خواست با دستش بر ابن ماسويه بكوبد اما نتوانست ، مى خواست سخن تندى بگويد اما قدرت نداشت ، در همان ساعت جان سپرد.
مـمـكن است بيمارى او سابقه قبلى داشته و يا به گفته بعضى از مورخان هر كسى از آب آن چشمه نوشيد بيمار مى شد، و يا ماهى نوعى ترشحات مسموم داشته ، هر چه بود حكومت و قـدرتـى بـا آن عـظـمـت در لحـظـاتـى چـند فروريخت و قهرمان ميدانهاى بزرگ نبرد در برابر مرگ زانو زد.
هـيـچـكـس در آن لحـظـه تـوانـائى نـداشـت قـدمـى بـراى او بـردارد، يـا لااقـل او را بـه مـنزل اصليش برساند و تاريخ از اين داستانهاى عبرت انگيز بسيار به خاطر دارد.
۲ – آيا جان دادن تدريجى است ؟
تـعـبـيـر جـان به گلو رسيدن كه در آيات فوق بود (فلو لا اذا بلغت الحلقوم ) كنايه از واپسين لحظه هاى زندگى است و شايد منشا آن اين است كه غالب اعضاى
پيكر مانند دستها و پاها به هنگام مرگ قبل از ساير اعضاء از كار مى افتد، و گلوگاه از آخرين اعضائى است كه از كار خواهد افتاد.
در آيـه ۲۶ سـوره قـيـامـت نـيز مى خوانيم : كلا اذا بلغت التراقى : (كافران ايمان نمى آورند تا زمانى كه روح به ترقوه آنها برسد) (ترقوه استخوانهائى است كه اطراف حلق را فراگرفته است ).
آيه و ترجمه
فأ ما إ ن كان من المقربين (۸۸)
فروح و ريحان و جنت نعيم (۸۹)
و اءما إ ن كان من اءصحاب اليمين (۹۰)
فسلام لك من اءصحاب اليمين (۹۱)
و اءما إ ن كان من المكذبين الضالين (۹۲)
فنزل من حميم (۹۳)
و تصلية جحيم (۹۴)
إ ن هذا لهو حق اليقين (۹۵)
فسبح باسم ربك العظيم (۹۶)

ترجمه :

۸۸ – اما اگر او از مقربان باشد،
۸۹ – در روح و ريحان و بهشت پرنعمت است .
۹۰ – و اما اگر از اصحاب يمين باشد،
۹۱ – به او گفته مى شود: سلام بر تو از سوى دوستانت كه از اصحاب اليمين هستند.
۹۲ – اما اگر او از تكذيب كنندگان گمراه باشد،
۹۳ – با آب جوشان دوزخ از او پذيرائى مى شود!
۹۴ – سپس سرنوشت او ورود در آتش جهنم است .
۹۵ – اين همان حق و يقين است .
۹۶ – حال كه چنين است نام پروردگار بزرگت را منزه بشمار.
تفسير:
سرانجام نيكوكاران و بدكاران
ايـن آيـات در حـقـيـقـت يـك نـوع جـمـعـبـنـدى از آيـات آغاز سوره و آيات اخير است ، و تفاوت حال انسانها را به هنگامى كه در آستانه مرگ قرار مى گيرند مجسم مى سازد كه چگونه بـعضى در نهايت آرامش و راحتى و شادى چشم از جهان مى پوشند، و جمعى ديگر با مشاهده دورنـمـاى آتـش سـوزان جـهـنـم بـا چه اضطراب و وحشتى جان مى دهند؟ نخست مى فرمايد: (كـسـى كـه در حـالت احتضار و واپسين لحظات زندگى قرار مى گيرد اگر از مقربان باشد…) (فاما ان كان من المقربين ).
(در نهايت راحت و آرامش و روح و ريحان است و در بهشت پرنعمت جاى مى گيرد) (فروح و ريحان و جنة نعيم ).
(روح ) (بـر وزن قـول ) آنـگـونـه كـه عـلمـاى لغـت گـفـتـه انـد در اصـل بـه مـعنى تنفس و (ريحان ) به معنى شى ء يا گياه خوشبو است ، سپس اين واژه بـه هـر چيزى كه مايه حيات و راحتى است گفته شده ، همانگونه كه (ريحان ) به هر گونه نعمت و روزى خوب و فرحزا اطلاق مى گردد، بنابراين (روح ) و (ريحان ) الهى شامل تمام وسائل راحتى و آرامش انسان و هر گونه نعمت و بركت الهى
مى گردد.
و بـه تـعـبـيـر ديـگـر مـى تـوان گـفـت : روح اشـاره بـه تمام امورى است كه انسان را از نـامـلائمـات رهـائى مـى بـخـشد تا نفسى آسوده كشد، و اما (ريحان ) اشاره به مواهب و نعمتهائى است كه بعد از رفع ناملائمات عائد انسان مى گردد.
مـفـسـران اسـلامى تفسيرهاى متعددى براى اين دو واژه ذكر كرده اند كه شايد بالغ بر ده تفسير شود.
گـاه گـفـتـه انـد: (روح ) بـه مـعـنـى رحـمـت و (ريـحان ) هر شرافت و فضيلتى را شامل مى شود.
و گـاه گـفـتـه انـد (روح ) نـجـات از آتـش دوزخ و (ريـحـان ) دخـول در بـهـشـت است گاه (روح ) را به معنى آرامش در قبر و (ريحان ) را در بهشت دانسته اند.
گـاه (روح ) را بـه مـعـنى (كشف الكروب ) (بر طرف ساختن ناراحتيها) و ريحان را به معنى (غفران الذنوب ) (آمرزش ‍ گناهان ) تفسير كرده اند.
و گـاه (روح ) را به معنى (انظر الى وجه الله ) و (ريحان ) را (استماع كلام الله ) شمرده اند… و مانند اينها.
ولى هـمـانـگـونـه كه گفتيم اينها مصاديقى است از آن مفهوم كلى و جامع كه در تفسير آيه ذكر شد.
قـابـل تـوجـه ايـنكه بعد از ذكر (روح ) و (ريحان ) سخن از (جنة نعيم ) (بهشت پـر نعمت ) به ميان آورده ، كه ممكن است اشاره به اين باشد كه روح و ريحان در آستانه مرگ ، و در قبر و برزخ به سراغ مؤ منان مى آيد و بهشت در آخرت ، چنانكه در حديثى از امـام صـادق (عـليـه السـلام ) مـى خـوانـيـم كـه در تـفـسـير اين آيه فرمود: فاما ان كان من المـقـربـيـن فـروح و ريـحان يعنى فى قبره ، و جنة نعيم يعنى فى الاخرة : (اما اگر از مقربان باشد روح و ريحان از آن او است ،
يعنى در قبر، و بهشت پر نعمت براى او است يعنى در آخرت ) و.
سـپـس مى افزايد: (اما اگر از گروه دوم يعنى اصحاب اليمين باشد…) (همان مردان و زنان صالحى كه نامه اعمالشان به نشانه پيروزى و قبولى به دست راستشان داده مى شود) (و اما ان كان من اصحاب اليمين ).
(بـه او گـفـتـه مـى شـود سلام بر تو از سوى دوستانت كه از اصحاب اليمين هستند) (فسلام لك من اصحاب اليمين ).
بـه ايـن تـرتـيـب فـرشـتـگـان قـبـض روح در آسـتـانـه انـتـقـال از دنـيـا سـلام يـارانـش را بـه او مـى رسانند، همانگونه كه در آيه ۲۶ واقعه در توصيف اهل بهشت خوانديم : الا قيلا سلاما سلاما.
احـتـمـال ديـگـرى در تـفـسـيـر اين آيه نيز وجود دارد، و آن اينكه سلام از ناحيه فرشتگان باشد كه به او مى گويند: سلام بر تو اى كسى كه از اصحاب اليمين هستى ، يعنى در افتخار و توصيف تو همين بس كه در صفت آنان قرار دارى .
در آيـات ديـگـر قـرآن نـيز سلام فرشتگان در آستانه مرگ بر مؤ منان آمده است مانند آيه ۳۲ سوره نحل كه مى فرمايد: الذين تتوفاهم الملائكة طيبين
يقولون سلام عليكم ادخلوا الجنة بما كنتم تعملون : (كسانى كه فرشتگان قبض روحشان را مى كنند در حالى كه پاكيزه اند، به آنها مى گويند: سلام بر شما، وارد بهشت شويد به خاطر اعمالى كه انجام مى داديد).
به هر حال تعبير (سلام ) تعبير پرمعنائى است ، خواه از سوى فرشتگان باشد يا از سـوى اصـحـاب اليمين ، سلامى است كه نشانه روح و ريحان و هرگونه سلامت و آرامش و نعمت است .
ايـن نـكـتـه نـيـز لازم بـه يـادآورى اسـت كـه تـعـبير به اصحاب اليمين (كسانى كه نامه اعـمـالشـان را بـه دسـت راستشان مى دهند) به خاطر آن است كه معمولا انسان كارهاى مهم و مـاهـرانـه را بـا دسـت راسـت انـجـام مـى دهـد لذا دسـت راسـت سمبلى است از قدرت ، مهارت ، توانائى و پيروزى .
در حـديـثـى از امـام بـاقـر (عـليـه السـلام ) مـى خـوانـيـم كـه در ذيل اين آيه فرمود: هم شيعتنا و محبونا: (اصحاب يمين شيعيان ما و دوستان ما هستند).
سـپـس بـه سـراغ گـروه سـوم مـى رود كـه در اوائل سـوره از آنـهـا بـه عـنـوان اصـحـاب الشـمـال ياد شده بود، مى فرمايد: (اما اگر او از تكذيب كنندگان گمراه باشد…) (و اما ان كان من المكذبين الضالين ).
(بـا آب جـوشـان دوزخ و حـرارت و سـمـوم آن از او پـذيـرائى مـى شـود)! (فنزل من حميم ).
و (سپس سرنوشت او ورود در آتش جهنم است ) (و تصلية جحيم ).
آرى در هـمـان آستانه مرگ نخستين عذابهاى الهى را مى چشند، و طعم تلخ كيفرهاى قيامت در قـبـر و بـرزخ در كـام جـانـشـان فـرومـى رود، و از آنـجـا كـه سـخـن از حـال محتضر است مناسب اين است كه جمله (نزل من حميم ) اشاره به عذاب برزخى باشد (و تـصـليـة جـحـيـم ) اشـاره بـه عـذاب قيامت ، اين معنى در روايات متعددى نيز از ائمه اهل بيت نقل شده است .
قـابـل تـوجـه ايـنـكه در اينجا (مكذبين ) و (ضالين ) هر دو با هم ذكر شده اند كه اولى اشاره به تكذيب قيامت و خداوند يكتا و نبوت پيامبر (صلى الله عليه و آله ) است و دومى به كسانى كه از راه حق منحرف شده اند.
اين تعبير علاوه بر اينكه معنى تاءكيد را مى رساند مى تواند اشاره به اين نكته باشد كـه در مـيـان گـمراهان افرادى هستند مستضعف و جاهل قاصر، و عناد و لجاجتى در برابر حق نـدارنـد، آنـها ممكن است مشمول الطاف الهى گردند، اما تكذيب كنندگان لجوج و معاند به چنين سرنوشتهائى كه گفته شد گرفتار مى شوند.
(حـمـيـم ) بـه مـعنى آب داغ و سوزان يا بادهاى گرم و سموم است ، و (تصلية ) از مـاده (صـلى ) (بـر وزن سـعـى ) بـه مـعـنـى سـوزانـدن و داخـل شـدن در آتـش اسـت اما (تصليه ) كه معنى متعددى را دارد تنها به معنى سوزاندن مى آيد.
و در پايان اين سخن ، مى افزايد: (اين همان حق و يقين است ) (ان هذا لهو حق اليقين ).
(و حال كه چنين است نام پروردگار بزرگت را منزه بشمار و او را
تسبيح گوى ) (فسبح باسم ربك العظيم ).
مـعـروف در مـيـان مـفـسـران ايـن اسـت كـه (حـق اليـقـيـن ) از قبيل اضافه بيانيه است يعنى آنچه درباره اين سه گروه از مقربان و اصحاب اليمين و تكذيب كنندگان گفته شد عين واقعيت و حق و يقين است .
ايـن احـتمال نيز وجود دارد كه چون يقين داراى مراتبى است ، مرحله عالى آن حق اليقين است ، يعنى يقين واقعى كامل و خالى از هرگونه شك و شبه و ريب .
ضـمـنـا از آنـچـه گـفـتـيـم مـعـلوم شـد (هـذا) در ايـن آيـه اشـاره بـه احـوال گـروه هـاى سـه گـانـهـاى اسـت كـه قـبـلا ذكـر شـده ، بـعـضـى نـيـز احـتـمـال داده انـد كـه بـه تمام محتواى سوره واقعه يا تمام قرآن اشاره باشد، اما تفسير اول مناسبتر است .
ايـن نـكـتـه نيز قابل توجه است كه تعبير به (فسبح ) (پس تسبيح كن ) (با فاء تفريع ) اشاره به اين حقيقت است كه آنچه درباره اين گروه هاى سه گانه گفته شد عين عدالت است ، و بنابراين خداوندت را از هر گونه ظلم و بى عدالتى پاك و منزه بشمار، و يـا ايـنـكه اگر مى خواهى به سرنوشت گروه سوم گرفتار نشوى او را از هر گونه شرك و بيعدالتى كه لازمه انكار قيامت است پاك و منزه بدان .
بـسـيـارى از مـفـسـران در ذيـل آخـريـن آيـه نـقـل كـرده انـد كـه پـس از نـزول آن پـيامبر فرمود: اجعلوها فى ركوعكم : (آنرا در ركوع خود قرار دهيد) (سبحان ربـى العـظـيـم بـگـوئيـد) و هـنـگـامـى كـه سـبـح اسـم ربـك الاعـلى نازل شد فرمود: اجعلوها فى سجودكم (آنرا در سجده قرار دهيد) (سبحان ربى الاعلى بگوئيد).
در تـفـسـيـر آيـه ۷۴ هـمـيـن سـوره نـيـز شـبـيـه هـمـيـن روايـت را از بـعـضـى از مـفـسـران نقل كرديم .
نكته :
عالم برزخ
آيـا فـوق از آياتى است كه اشاره به عالم برزخ دارد زيرا همانگونه كه در تفسير اين آيـات گـفـتـيـم در آسـتـانـه مـرگ كـه انـسـان آمـاده بـراى انـتـقـال به جهان ديگر مى شود با يكى از حالات زير روبرو خواهد شد: نعمتها و مواهب و پاداشهاى الهى و روح و ريحان ، يا كيفرها و مجازاتهاى دردناك ، و قرائن موجود در آيات نشان مى دهد كه قسمتى از اينها مربوط به قيامت و قسمت ديگرى مربوط به قبر و برزخ است ، و اين خود دليل ديگرى بر وجود اين عالم محسوب مى شود.
در حديثى از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مى خوانيم : (نخستين چيزى كه به مؤ من در هـنگام وفات بشارت داده مى شود روح و ريحان و بهشت پر نعمت است ، و نخستين چيزى كه به مؤ من در قبرش بشارت داده مى شود اين است كه به او مى گويند بشارت باد بر تـو بـه خـشنودى خداوند، به بهشت خوش آمدى ، خداوند تمام كسانى كه تو را تا قبرت تـشـيـيـع كرده اند همه را آمرزيد و شهادت آنها را درباره تو تصديق كرد، و دعاى آنها را براى آمرزشت مستجاب فرمود).
در حديث ديگرى امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى فرمايد: (هنگامى كه انسان در آخرين روز از ايـام دنـيـا و اوليـن روز از ايـام آخـرت قـرار مـى گـيـرد امـوال و فـرزندان و اعمال او در برابرش مجسم مى شوند، او نگاهى به اعمالش مى كند، مى گويد: من نسبت به شما بى اعتنا بودم هر چند بردوش من سنگين بوديد، الان چه خبرى براى من داريد؟ عملش مى گويد: من همنشين تو در قبر و روز
رسـتـاخـيـزت هـسـتـم تـا من و تو در پيشگاه پروردگارت حضور يابيم ، سپس امام (عليه السلام ) افزود: اگر دوست خدا باشد عملش ‍ به صورت خشبوترين انسان با زيباترين چهره و جالبترين لباس ظاهر مى شود، و مى گويد بشارت باد بر تو به آرامش و نعمت و بهشت پربركت و قدمت خير مقدم است سؤ ال مى كند تو كيستى ؟ او در جوابش مى گويد: (مـن عـمل صالح تو هستم كه از دنيا (همراه تو) به سوى بهشت مى روم ). درباره عالم برزخ بحث مشروحترى ذيل آيه ۱۰۰ مؤ منون داشتيم .
پـروردگارا! ما را در صف مقربان و اصحاب اليمين و اولياء و دوستان خاصت قرار ده ، و در آستانه مرگ مشمول روح و ريحان و جنت نعيمت بگردان .
خـداونـدا! عـذاب رسـتـاخـيـزت عـذابـى اسـت اليـم كـه هـيـچـكـس را يـاراى تـحمل آن نيست ، و پاداشهاى بى حسابت پاداشى است عظيم كه هيچكس با عملش مستوجب آن نمى شود، سرمايه ما در آن روز تنها لطف و كرم تو است اى كريم !
بـارالهـا! پـيـش از فـرارسـيـدن قيامت كبرى و فرارسيدن مرگ كه قيامت صغرى است ما را بيدار كن تا خود را براى اين سفر عظيم كه در پيش داريم آماده سازيم .

آمين يا رب العالمين